فصل
حضرت هويّت عبارت از ذات ازلى است كه در وى نه ملاحظهء ما سوا بود ، و نه ملاحظهء عدم ما سوا ؛ و اين حضرت را « غيب الغيب » و « ابطن كل باطن » و « هويّت مطلقه » گويند . و لفظ « هويّت » نه از جهت اشارت بود ، بلكه از ضيق عبارت بود ، و در اين حضرت هيچ تعيّن و تجلّى را مجال مجال 488 نيست .
و حضرت احديّت عبارت از ذات است به اعتبار قطع نظر از جميع ما سوا ؛ و تعدّد و تكثّر را در اين حضرت راه نباشد ، و اين حضرت را « علم مطلق » و « حضرت وجود » و « حضرت جمع » و « مرتبهء عما » گويند . قال عليه السّلام : « كان اللّه فى عماء » 489 « 1 » و « حقيقة الحقائق » و « جمع الجمع » و « غيب حقيقى » نيز گفتهاند .
و اطلاق اسمى بر اين حضرت مگر به طريق مجاز بود ، و جز انبيا و كمّل اوليا را بر معرفت اين حضرت به طريق ذوق و وجدان اطلاع نيست ؛ چه وى را هيچ حدّى و وصفى و غايتى نيست كه بصيرت عقل را بدان راه بود . و بعضى هويّت و احديّت را در يك مرتبه داشتهاند .
و حضرت واحديّت عبارت از ذات است به اعتبار جمع اسما و صفات ، و اين را « مرتبهء الوهيت » و « مقام غيب مضاف » گويند ، و بعضى اين مرتبه را « جمع الجمع » گفتهاند به اعتبار اشتمال وى بر جميع مراتبى كه در تحت وى است ؛ و همين مرتبه را به اعتبار انتقال « 2 » كمالات به اعيان و حقايقى كه مظاهر صفاتاند ، مناسب قابليات و ملايم استعدادات هر يك ، « ربوبيّت » گويند . و به اعتبار ثبوت صور علميّه در وى ، « باطن مطلق » و « اوّل » و « عليم » گويند . و به اعتبار افاضهء « 3 » كلّيّات « رحمن » ، و به اعتبار افاضهء جزئيات « رحيم » . و به اعتبار تأثير و تأثّر « فاعل » و « موجد » « 4 » و « خالق » گويند ، و به اعتبار صور حسيّهء « 5 » غيبيّهء « مصوّر » گويند . و به اعتبار صور حسّيّهء شهوديه « 6 » « اسم ظاهر » و « اسم آخر » خوانند .
هامش
( 1 ) . ج : عما .
( 2 ) . ج : ايقال .
( 3 ) . ج : اضافهء .
( 4 ) . ج : موجله .
( 5 ) . ج : حسئيّه .
( 6 ) . ج : شهاديه .