نمود نبود ، و وصفى و نعتى كه به حرف و صوت از آن تعبير توان كرد نديدند ، لال و عاجز فروماندند .
و الّذي « 1 » يشار به « 2 » إليه على ألسن المشيرين : أنّه إسقاط الحدث و إثبات القدم ؛
و رمزى كه ارباب اشارت با محرمان قابل و همدمان مقبل در ميان نهادهاند ، همين دو حرف است كه : « إسقاط الحدث و إثبات القدم » و اشارت به شرح اين دو حرف پيش رفته .
مصراع « 3 »
در خانه اگر كس است يك حرف بس است 475
على أنّ هذا الرّمز فى ذلك التّوحيد علّة ، لا يصحّ ذلك التّوحيد إلّا بإسقاطه .
با آنكه اشارت « 4 » اين رمز نيز در اين توحيد علت است ، و علت درين وادى نگنجد .
« اينجاست كه موى در نگنجد » و اين توحيد تصحيح نمىيابد مگر به إسقاط اين علّت .
حدث خود كى است كه ساقط نيست تا مسقطى بايد . و قدم كى بود كه ثابت نبود تا مثبتى جويد ؟
هذا قطب الإشارة إليه على « 5 » ألسن علماء هذا الطّريق ،
اين عبارت كه از ارباب اشارت صدور يافته ، مدار اشارت قوم بر اين است در توحيد .
و هركس از ارباب تحقيق كه حرفى « 6 » به غير اين عبارت ادا كرده ، راجع به اين معنى و لازم اين حرف خواهد بود . و مىشايد كه « هذا » اشارت به بيانى باشد كه شيخ قدّس سرّه در اين باب فرموده است ، يعنى بيانى كه ما مجمل « 7 » و مفصّل در اين باز نموديم ، كمال اشارت به توحيد همين است ، و مدار توحيد بر اين است و هركه به اين مقصد اشارتى كرده بر اين معانى داير است . و « على ألسن المشيرين » قيد اشارت بود ؛ يعنى اين بيان ما به امداد
هامش
( 1 ) . ج : ولّذى .
( 2 ) . ج : - به .
( 3 ) . ج : ع ، ( علامت اختصارى مصراع است ) .
( 4 ) . ج : ارشارت .
( 5 ) . ج : - على .
( 6 ) . ج : صرفى .
( 7 ) . ج : محمل .