اول جمع علم ، دوم جمع وجود ، سيم جمع عين و هريك به تفصيل و تعيين مشروح مىگردد .
فأمّا جمع العلم : فهو تلاشي علوم الشواهد فى العلم اللّدنّي صرفا .
اما جمع علمى ، تلاشى و نيستى علومى است كه از شاهد بر مشهود استدلال كنند و آثارى كه از مصنوع صانع را بشناسند ؛ و تفانى و تلاشى آن به يكى از دو صورت بود :
يكى آنكه علوم شواهدى و استدلالى بكلّى نيست و مضمحل گردد ، و علم لدنّى از معدن وى فايض شود . دوم آنكه آن علوم مرآت علم لدنّى گردد و تسبّب و دليليّت از ميان برخيزد ، و معلوم بر وجه اظهر و انور منكشف گردد ، همچون محو ساير اسباب و ظهور و مسبّبات از مسبّب الاسباب . اينجا نيز از روزنهء استدلال نقاب حجاب از جمال علوم لدنّى برخيزد و اشعهء آن بىپردهء رسم استدلاليت بر ضمير تابد . و « صرفا » آن بود كه وى را ثبات و تمكين بود كه از ثبات تلوينى كه گاه مكشوف و گاه محجوب بود فارغ باشد .
و أمّا جمع الوجود : فهو تلاشي نهاية الاتّصال فى عين الوجود محقا .
و اما جمع وجود ، تلاشى و تفانى نهايت اتصال است كه بقيهء اسم معار و « لمح إليه يشار » است در عين وجود كه مقتطع « 1 » جواز « 2 » مساغ 466 اشارت است . و تمام بيان اين به مطالعه و ضبط « باب اتصال » و « باب وجود » حواله است [ و ] از آنجا تحقيق يابد . حاصل آنكه بقيّهء اشارتى كه در نهايت اتصال باقى بود ، در جمع وجود محو و متلاشى است .
« محقا » يعنى ناچيز محض كه ديگر روى وجود نبيند .
و أمّا جمع العين : فهو تلاشي كلّ ما تقلّه « 3 » الإشارة فى ذات الحقّ حقّا .
و أمّا جمع عين فانى و نيست شدن هر مرتبه « 4 » است در معرفت ذات حق كه طاقت و تحمّل اشارت به شمهاى از آن وافى بود . « حقّا » يعنى تلاشى حقّى حقيقى ؛ كه آن شهود واحديّت صرف است ذات خود را به ذات خود ، به نفى اشارت و محو عبارت ،
هامش
( 1 ) . ج : متقطع .
( 2 ) . ج : + و .
( 3 ) . ج : نقله .
( 4 ) . ج : مرتبهايست .