و جاى ديگر فرموده است كه :
وَجَدَ اللَّهَ عِنْدَهُ
« 1 »
يعنى يافت بندهء نيازمند جلوهء ذات را در مرآت وجود خود به طريق وجدان .
الوجود اسم للظّفر بحقيقة الشّيء .
وجود عبارت است از ظفر يافتن به اطلاع تمام بر حقيقت شىء ، كه صافىترين مراتب شهود است ؛ گوييا كه اشارت به وجدان حق است ، « 2 » به عين خود خود را . و وى « 3 » خود ، عين حقيقت خود است بعد از فناى كلّ بقاياى رسوم . و تعريف وى به هيچ حدّى و رسمى درست و راست نيست ، بلكه معرفت وى به وجدان وى است .
و هو اسم لثلاثة معان :
و وجود عبارت از سه معنى است :
أوّلها : وجود علم لدنّي يقطع علوم الشّواهد فى صحبة مكاشفة الحقّ « 4 » إيّاك .
معنى اوّل ، يافت علم لدنّى است كه بىواسطه از حق فايض است بر قلوب ارباب خصوص ؛ قال اللّه تعالى :
وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً .
« 5 »
كه آن علم لدنّى ، علوم استدلالى را مضمحلّ و منقطع مىگرداند به مصاحبت مكاشفهء حق مر تو را ؛ يعنى در وقت كشف كردن و برداشتن حق حجاب را از كمال جمال خود از براى تو ، تا تو را آن دولت ميسّر گردد . و علم استدلالى را با علم شهود لدنّى ، بقايى نيست ؛ چه استدلال « 6 » در چيزى مىرود كه غايب بود و در حين شهود وى را وجود نماند .
و الثاني : وجود الحقّ وجود عين ، منقطعا « 7 » عن مساغ « 8 » الإشارة .
معنى دوم ، يافتن حق است ، يافتن ذاتى منقطع از محلى كه اشارت را گذر به نواحى و حوالى آن روا نتواند بود .
هامش
( 1 ) . النور / 39 .
( 2 ) . ج . + عين .
( 3 ) . اصل : دوى .
( 4 ) . ج : + و .
( 5 ) . الكهف / 65 .
( 6 ) . ج : استدلالى .
( 7 ) . ج : مقتطعا .
( 8 ) . ج : مساع .