و نفس الوجود ،
دوم « 1 » نفس وجود است ؛ و آن دم زدن از وجدان « 2 » حق است كه حيات وى بدان است ؛ و وجود مجازى وى محو و متلاشى است . و تروّح وى به شهود نور حقّ است .
و هو يمنع الانفصال ؛
و اين نفس مانع بعد و انفصال از قرب حقّ است ؛ چه همهء اشيا را قايم به وجود حق مىبيند ، و وى نيز شيئى از اشيا است .
چنان كه حضرت امير المؤمنين على رضي اللّه عنه « 3 » مىفرمايد كه : « مع كلّ شيء لا بمقارنة » 440 يعنى وجود حق با همهء اشيا است بىمقارنه ؛ « 4 » كه اشيا به حق اشيا است و به خود لا شىء محض است . و
هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ
« 5 » همين معنى دارد .
و نفس الانفراد ،
سيم نفس انفراد است . چون وجود خود و وجود ساير اشيا را فانى و منفى ديد ، و حيات خود به وجود حق دريافت ، دم از انفراد و تفرّد به حق زد نه به نفس خود . و تروّح اين نفس به تفرّد و « 6 » رستن از « 7 » اثنينيّت بود .
و هو يورث الاتّصال .
و اين نفس سبب قرب و وسيلهء اتصال به جوار « 8 » حق است ؛ چون اتصال ظلّ به ذى ظلّ كه در پرتو وى نيست و مضمحل است . « 9 »
و ليس وراء ذلك ملحظ للنّظارة ، و لا طاقة للإشارة .
و بالاتر از اين مقامى نيست كه چشم نظّارگى مجال ملاحظهء آن تواند كرد ، يا ملك و ملكوت را طاقت و قوّت اشارت به سرادقات آن دست تواند داد . چون جميع اشيا در وى مستغرق و مستهلك است « 10 » ، نظر و ناظر و منظور مفقود ، « 11 » و اشارت و مشير و مشار معدوم است .
هامش
( 1 ) . ج : دويم .
( 2 ) . ع : وجود .
( 3 ) . ع : ع .
( 4 ) . ع : مقادنه .
( 5 ) . الحديد / 4 .
( 6 ) . ع : + به .
( 7 ) . ج : را .
( 8 ) . ج : - جوار .
( 9 ) . ج : + كه .
( 10 ) . ع : + به .
( 11 ) . ج : منقود .