است مر او را به صحّت مواجيد ، و غير حق آن را نمىشناسد « 1 » و غربت وى در شاهد حق « 2 » انفراد وى است به اين مرتبه كه جز حق بر حال وى مطّلع نيست .
و مصحوبه فى شاهده غريب ؛
و مصحوب وى كه علوم حقيقى و معارف الهى و حقايق نامتناهى « 3 » است ، كه بعد از صحو از سكر با وى مصاحب مانده ، در اين عالم غريب است .
و موجوده - فيما يحمله علم ، أو يظهره وجد ، « 4 » أو يقوم به رسم ، أو تطيقه « 5 » إشارة ، أو يشمله « 6 » اسم - غريب .
و موجود عارف كه مراتب طى كرده ، و مقامات و احوال را تصحيح كرده ، و به واردات و تجلّيات و جذبات مشرّف گشته ، و از فنا به بقا پيوسته ، وجه باقى است كه ذات احديّت است ؛ در مرتبهاى كه علم منقول و معقول حامل آن است ، يا در آنچه وجد مظهر و مفشى « 7 » آن است ، يا در آنچه قيام وى برسوم است ، يا اشارت را به وى راه است ، يا اسمى از اسما بر وى مشتمل است ، در جملهء اين منازل موجود « 8 » عارف - يعنى وجه باقى كه حضرت احديّت است - غريب است ؛ چه عقل كه به مدارك علوم محيط است از اين ادراك معزول است ، و وجد مشعر به بقيّه « 9 » تلوين است ، و وجود اصفا و اعلا از اين است ؛ كه سلطنت وى بر سرير تمكين است .
و آنچه رسم « 10 » به او قايم است ، از احكام عبادات و علوم و اخلاق و آداب و مقامات و لوازم خلقيّت و بشريّت حادث است ، و موجود عارف قديم است ، « 11 » و آنچه اشارتپذير است محتاج مشار و مشير است ، و آن حضرت منقطع الإشارة است . و آنچه اسمى بر وى « 12 » مشتمل است ، به نامى و ذكرى متعيّن است ، و در آن حضرت اسم و رسم و وصف و « 13 » حدّ را گنجايى نيست . و اگر اسمى از اسماء اللّه بر وى مشتمل است كه « 14 » به مظهريّت
هامش
( 1 ) . ج : نمىشناسند .
( 2 ) . ع : - حق .
( 3 ) . ج : متنهاهى .
( 4 ) . ج : و جدا و .
( 5 ) . ع : لطيفة . ج : يطيقه .
( 6 ) . ع : تشمله .
( 7 ) . ع : منشىء .
( 8 ) . ع : موعود .
( 9 ) . ج : + و .
( 10 ) . ع : به رسم و قايم .
( 11 ) . ج : + كه .
( 12 ) . ع : - مشتمل است .
( 13 ) . ج : + و .
( 14 ) . ج : - كه .