فاستسرّوا « 1 » عنهم ؛ مع شواهد تشهد « 2 » لهم بصحّة مقامهم ،
پس مخفى و پوشيده ماند حال ايشان از ايشان با شواهد ظاهره و دلايل واضحهء زاهره « 3 » كه بر صحّت حال و مقام ايشان اداى شهادت مىكنند .
من قصد صادق يهيّجه « 4 » غيب ،
« من » بيان شواهد است ؛ يعنى از قصد صادق به حق كه مهيّج آن و مهيّئ « 5 » آن « 6 » از غيب بود . يعنى نه به تدبير و فكر و اختيار ايشان بود ؛ اگرچه مرغوب و محبوب بود آن قصد پيش ايشان . امّا مهيّج آن را ندانند و مهيّئ آن را نشناسند .
و حبّ صادق يخفى عليهم علمه ،
و از عشق و محبّتى « 7 » صادق كه مخفى و پوشيده بود علم آن بر ايشان . يعنى اين عشق و محبّت چنان بر ايشان غالب بود كه « 8 » ايشان را پرواى آن نبود كه دانند كه آن « 9 » چه حال است ، و ابتدا و انتهاى آن « 10 » چيست .
شعر « 11 »
بيدلى را كه عشق بنوازد * جان او جلوهگاه خود سازد
به خودش آنچنان كند مشغول * كه به معشوق هم نپردازد « 12 »
و وجد غريب لا ينكشف لهم موقده « 13 »
و از اشتعال « 14 » نائرهء وجدى غريب نادرة الوقوع ، برافروزندهء اين آتش را ندانند ، و سوزنده را نيز نشناسند و « 15 » ندانند كه چه حالت است .
مصراع « 16 »
دانم كه حالتى است ندانم چه حالت است
هامش
( 1 ) . ج : فاستسيروا .
( 2 ) . ع و ج : يشهد .
( 3 ) . ج : ظاهره .
( 4 ) . ج : بهيجته .
( 5 ) . ج : مهيئى .
( 6 ) . ج : - آن .
( 7 ) . ج : مجبتى .
( 8 ) . ج : - كه .
( 9 ) . ج : اين .
( 10 ) . ج : اين .
( 11 ) . ج : نظم .
( 12 ) . ع : بپردازد .
( 13 ) . ج : موقدة .
( 14 ) . ج : اشتغال .
( 15 ) . ج : - و ندانند كه چه حالت است .
( 16 ) . ع : فاقد مصراع .