بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
مكتوب 251 - [ خداوندا ! بندهايم ، بندهايم ، بندهايم ، بنده چه مىبايد كرد تا چنان كنيم ]
( الى الاخ الاعزّ جعله اللّه من الاعزّين عنده غياثا محمدا ، اما بعد . )
تعجب دارم از كار آدمى كه چگونه مىخندد و مرگ در پى او است ، و چگونه به فراغت زيست مىكند و او را حساب باز مىبايد داد و چگونه خودسر مىگردد و او بنده است ، عجب نادان كه آدمى است ! دنيا را حقيقتى مىداند و آن حكايتى است ، و آخرت را حكايتى گمان مىبرد و آنهمه حقيقت است ، اگر ديو بر وجود او غالب نبودى چنين وارون نمىبود ، چون دنيا را حقيقتى پنداشته ، كار و بار آن را سخت گرفته و به همگى وجود خود به آن مشغول است ، و چون آخرت را حكايتى انگاشته ، آن را آسان گرفته و در امر آن به گفتار زبان قناعت كرده ، دريغا ! از بىنيازى خدا است كه اين همه خلق را با خود گذاشته تا در اوديهء ضلالت سرگردان مىگردند ، آرى :
بىنيازيش را چه كفر و چه دين * بىزيانيش را چه شك ، چه يقين
« سبحان ربّى الاعلى » خداوندا ! در بىنيازى خويش منگر ، در نيازمندى ما نگر ، بىزيانى خود را مبين ، زيانكارى ما مشتى بينوا را بين ، خداوندا ! لطف تو بىپايان است ، از پا افتادگانيم ، ما را دست گير ، كرم تو بىعلت است ما ناچيزان را درپذير .
يا رب اگر نه لطف تو فرياد ما رسد * پيدا بود كه كوشش ما تا كجا رسد
خداوندا ! ما را كه اجازت است با تو سخن گفتن ، بدبخت ما اگر با جز تو سخن گوييم ، ما را كه رخصت است ياد تو كردن ، زيانكار ما اگر جز آن كارى كنيم ، خداوندا ! اگر زندهايم اظهار جمال تو را زندهايم ، و اگر مىميريم آشكار كردن جلال تو را مىميريم
مَحْيايَ وَ مَماتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ
« 1 » خداوندا ! به حق خداوندى تو كه بر
هامش
( 1 ) . سوره انعام ، آيه 162 « زندگى و مرگ من براى خدا پروردگار جهانيان است » .