تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاتيب عبد الله قطب بن محيى — صفحة 592

مساهمون:

ص٥٩٢
مىشنود كه « كن فقيرا » كجا گوش به فرمان تو خواهد كرد كه « كن غنيّا » . اى دوست ! ذات تو از امر آونگان است ، زينهار كه با ( او ) يكى شو ، تا چون او با جهان خويش رود تو را با خود ببرد ، آن‌گاه ببينى « ما لا عين رأت و لا اذن سمعت و لا خطر على قلب بشر » . اى دوست ! مال و عيش و لذت و حرمت و دوستان و آشنايان ، نه راه جهان حقيقت‌اند و به‌وسيله ايشان آنجا نتوان رسيد ، راه تو به آن جهان ذات تو است لا غير . من گفتم باقى تو دانى ، اين غزل من كه بعضى اوقات گفته‌ام گوش دار :
ندارد هيچ درد عشق بهبود * نه افسون پيش اين سنگين دلان سود
رخش در زلف پنهان است دايم * نصيب ما ز آتش نيست جز دود
مسلمانان مرا افتاده دردى * كه بيرون است آن از رسم معهود
ز عشق روى خود افتاده‌ام مست * كه نتوانم دمى بىخويش آسود
ندارم طاقت انفاس مردم * كه در خود نغمه‌اى دارم چو داود
مرا گر نيك مىگويند اگر بد * نه زان شادى نه زين غم خواهم افزود
به هركس داده‌اى چيزى خدايا * مرا من ده كه هستم شاد و خشنود
مرا اين بس كه باشم بندهء تو * ندارم كار من با بود و نابود
اى دوست ! هرگز ساعتى خود را تنگ در آغوش گرفته و از مهربانى با خود نفسى زده‌اى ؟ نى نى تو از كجا و اين از كجا ، اى دوست ! تو دوست نادانى و دير است كه گفته‌اند « دشمن دانا به از نادان دوست » . اى دوست ! در دوستى خامى لاجرم از دوستى دشمنى ، ديده باشى كه پسر چون تقصيرى كند پدر چنان به خشم رود كه خواهد كه وى را بكشد ، اين دشمنى براى دوستى است كه بدى وى نمىتواند ديد ، اما تا چنين است در دوستى خام است ، محبّ را با تحكّم چه كار يا او را ادراك قبح در محبوب كى ممكن ؟ حسن به او حسن است ، هرچه وصف او است آن را خوب گويد ، و هرچه غير آن است زشت ، « حبّك الشّىء يعمى و يصمّ » پس چيست ؟ « و عين الرّضا عن كلّ عيب كليلة » چه معنى دارد ؟ شايد كه كسى را گمان افتد كه مگر مردمان از اين عشق‌بازى محظوظاند ، آنجا كه