تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاتيب عبد الله قطب بن محيى — صفحة 587

مساهمون:

ص٥٨٧
و اوصاف خود و ابتهاج و مسرت به كمالات خود نماند ، بندهء خدا گردد ، كه تا غايت بندهء ذكر بود نه بندهء مذكور ، و بندهء محبّت بود نه بندهء محبوب ، و بندهء معرفت بود نه بندهء معروف « هرچه دربند آنى بندهء آنى » . عزيزى به كمينه گفت : مدّتى است كه طريق درويشان سلوك مىكنم و بر من هيچ نمىگشايد و نااميد شده‌ام ، رجوع به طريق سابق خواهم كرد ، بنده را در خاطر گذشت كه تو هرگز طريق درويشان سلوك نكرده‌اى ، درويشان خود را بندهء خدا دانسته‌اند ، پس بندگى مىكنند ، ايشان را در آن غرضى نيست ، گشود و نگشود چه دخل دارد ؟ تو تا غايت بندهء گشاد بوده‌اى نه بندهء خدا و گشاد بندگان خدا را مىباشد نه بندگان گشاد را . همچنين روزى عزيزى نزد كمينه حكايت كرد كه با جماعتى به پاى كوه بابا كوهى رسيديم و گشنه بوديم و هيچ همراه نداشتيم ، بزرگ ما گفت كه به بالاى كوه رويم « متوكلا على اللّه » كه چون ما توكل كرده باشيم ما را چيزى حاصل خواهد آمد ، رفتيم و هيچ نيافتيم و گشنه بازگشتيم ، كمينه را در خاطر گذشت كه شما توكّل بر توكّل داشته‌ايد نه بر خدا . همچنين روزى « احياء علوم » مطالعه مىكرد ، مىديد كه بسى فضائل محبّت مىگويد و ترغيب در آن مىكند ، بنده را در خاطر گذشت كه كاش امام ، به جاى اين پاره‌اى شرح جمال خداوند سبحانه كرده بودى تا مردم چون از آن آگاه شدندى محبت با خداوند سبحانه پيدا كردندى ، اما چون او شرح جمال محبت مىفرمايد ، مردم را عاشق محبت مىگرداند ، چون خواهند كه كسى عاشق صاحب جمالى گردد ، طريق آن است كه جمال او را به وى نمايند يا شرح جمال او كنند كه او خود عاشق مىشود بىآنكه ما او را به عشق فرماييم ، اما اگر سخن در مدحت عشق بر وى و فضائل آن گوييم ، ثمرهء اين آن باشد كه او بسى خواهان عشق بر وى گردد و به نابود عشق متالّم باشد و اين نزد محققان بت‌پرستى است ، خواهان خدا مىبايد بود و به نايافت خدا متالّم مىبايد بود ، مال‌جويان ، عاشق مال‌اند و اين كس عاشق عشق ، هر دو