محمود اياز را بر تخت نشاندى و خود پايين تخت نشستى و گفتى سلطنت تو را و من تو را چاكر :
محمود غزنوى كه هزارش غلام بود * عشقش عنان گرفت و غلام غلام شد
و در اين معنى اين فقير گفتهام در غزلى :
هر بندگى كه نيست به عشق آن نه بندگى است * جز عهد عشق چيست كه بستى دم الست
اگرچه از استعمال لفظ عشق نهى كردهاند در باب حق « عزّ اسمه » اما بنا بر حديثى كه به گوش رسيده كه « اذا كان العبد كذا عشقنى و عشقته » مسامحه رفت ( به استعمال اين لفظ ) و اللّه هو الغفور الرّحيم .
5 - سرعت ملال است ؛ و سرعت ملال آن است كه از چيزها زود به تنگ مىآيد و شكيبايى آن ندارد و او را چنان مىنمايد كه انتقال از اين حال به حالى ديگر موجب قرار و جمعيّت و طمأنينه و فراغ خواهد بود ! و چنين نيست هرگاه كه حال بر اين كس تنگ شود ، به قوّت معرفت در نفس همان حال گشادگى پديد مىبايد آورد نه آنكه متوجه عدول و انتقال از آن حال به حالى ديگر شوند :
همچنانكه زاهد اندر سال قحط * بود او خندان و گريان جمله رهط
پس بگفتندش چه جاى خنده است * قحط بيخ مردمان بركنده است
گفت پيش چشمتان قحط است اين * پيش چشمم چون بهشت است اين زمين
و قال بعض الاولياء حصل لى ضيق من بعض تصرّفات الاغيار فقلت يا ربّ لو شئت لارحتنى ، فقيل لى تطلب الرّاحة فى ظاهر الوجود من الاكدار و هو مستحيل لما سبقت به الاقدار و اقتضته احكام هذه الدّار و لو طلبت الرّاحة من باطن وجدت الشّفاء و استرحت باستعمال الدّواء ، قلت و كيف ذلك ؟ قيل بما نصب لك من العلم و دللت عليه بالوحى بالصّبر الجميل و كظم الغيظ و عدم التّاثّر لتحقّق الزّهد و صحّة النّظر فى التّلقّى لصحّة شهود التّوحيد فى الاحكام و رؤية ظهورها عن الواحد العلّام و لو ارحت فى الظّاهر من ورود هذه الاكدار لعدمت استطعام هذه الفضائل فى هذا