تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح الكنوز و بحر الرموز ( فارسى ) — صفحة 390

مساهمون:

ص٣٩٠
به هنگام رفتن به كنجى خزيد * كه بودند قومش چو قوم يزيد روان گشت دشمن پِيَش چون سحاب * كه شب‌پر بود دشمن آفتاب و ليكن مه و خور به اوج بلند * ز شب‌پر نيابند هرگز گزند « 1 » ازيرا كه دايم پى ريشخند * ابر پاى گرگانست بند و كمند ابر پاى گرگَست بند و كمند * به ميدان درآرند و سرشان دهند چو گرگ اندر آيد در آن عرصه‌گاه * شود مست و حيران ز شاه و سپاه درآيد « 2 » به بالاى چوبى بلند * چو منبر نهاده به هم بندبَند نهد چشم برهم نبيند به شاه * كه سرمست باشد ز فيل و سپاه نداند كه بر پاش بنديست سخت * كند زور و افتد شود لخت‌لخت به گردش درآيند بيوه‌زنان * گهى همچو تير و گهى چون كمان چو آنان كه در قصد عيسى بُدَند * نديدند عيسى و ترسا شدند نهان شد « 3 » ازيشان مسيحا چو گنج * كه دانست درمان هرگونه رنج درآمد به كنجى كه بُد تار و تنگ * كه تا وانمايد دوصد گونه رنگ كه الوان شد از خمّ آن شه پديد * كه واقف بُد از سرّ سُرخ و سفيد يكى كز محبّان او بُد درست * كه با او روان شد ز روز نخست چو عمران نهان داشت ايمان خويش * مسيحا همىداشت چون جان خويش در آن دم كه عيسى در آن غار شد * به سان عدو از پى يار شد چو عيسى شد او اندر آن حال زود * نهان گشت عيسى به چرخ كبود « 4 » چو آن هفت شمع و چو آن هفت مرد * كه در مثنوى شاه ما نقل كرد زمانى چو بگذشت از آن دار و گير * بسى منتظر بود مير و وزير ندانسته كو گشته بىخويشتن * كه روح القدس نيستش جسم و تن
هامش
( 1 ) . س : نيابند گزند . ( 2 ) . ن ، ج : برآيد . ( 3 ) . ن ، ج : نهان گشت . ( 4 ) . س ، مصراع دوم :[ نهان گشت چون مه به چرخ كبود ] .