به هنگام رفتن به كنجى خزيد * كه بودند قومش چو قوم يزيد
روان گشت دشمن پِيَش چون سحاب * كه شبپر بود دشمن آفتاب
و ليكن مه و خور به اوج بلند * ز شبپر نيابند هرگز گزند « 1 »
ازيرا كه دايم پى ريشخند * ابر پاى گرگانست بند و كمند
ابر پاى گرگَست بند و كمند * به ميدان درآرند و سرشان دهند
چو گرگ اندر آيد در آن عرصهگاه * شود مست و حيران ز شاه و سپاه
درآيد « 2 » به بالاى چوبى بلند * چو منبر نهاده به هم بندبَند
نهد چشم برهم نبيند به شاه * كه سرمست باشد ز فيل و سپاه
نداند كه بر پاش بنديست سخت * كند زور و افتد شود لختلخت
به گردش درآيند بيوهزنان * گهى همچو تير و گهى چون كمان
چو آنان كه در قصد عيسى بُدَند * نديدند عيسى و ترسا شدند
نهان شد « 3 » ازيشان مسيحا چو گنج * كه دانست درمان هرگونه رنج
درآمد به كنجى كه بُد تار و تنگ * كه تا وانمايد دوصد گونه رنگ
كه الوان شد از خمّ آن شه پديد * كه واقف بُد از سرّ سُرخ و سفيد
يكى كز محبّان او بُد درست * كه با او روان شد ز روز نخست
چو عمران نهان داشت ايمان خويش * مسيحا همىداشت چون جان خويش
در آن دم كه عيسى در آن غار شد * به سان عدو از پى يار شد
چو عيسى شد او اندر آن حال زود * نهان گشت عيسى به چرخ كبود « 4 »
چو آن هفت شمع و چو آن هفت مرد * كه در مثنوى شاه ما نقل كرد
زمانى چو بگذشت از آن دار و گير * بسى منتظر بود مير و وزير
ندانسته كو گشته بىخويشتن * كه روح القدس نيستش جسم و تن
هامش
( 1 ) . س : نيابند گزند .
( 2 ) . ن ، ج : برآيد .
( 3 ) . ن ، ج : نهان گشت .
( 4 ) . س ، مصراع دوم :[ نهان گشت چون مه به چرخ كبود ] .