تو مشغول بازى و پستان و شير * نيايى چو شيران به بُستان دلير
تو خو واكن « 1 » از شير رو سوى باب * كه لذّات يا بى ز نقل و شراب
چو بيوهزنان سوى مسجد مرو * خدا را كه جُز در رهِ جِد « 2 » مرو
تو رهدان طلب كن آنگاه « 3 » راه * كه رهدان نمايد ره و چاه و شاه
تو همراه شه باش و گو ره « 4 » مباش * تو تخم محبّت به هر سو مپاش
نباشد عجب گر درآيد ملال * كه گه بدر گردد مه و گه هلال
مكن ميل دورى دلا زينهار * اگر شهدت آرند و گر زهر مار
كه باشد برآيى به سيماى دوست * چه گر نيست همرنگ همتاى دوست
حكايت
شنيدم كه عيسى عليه السّلام * چو مىخواست گيرد به گردون مقام
روش كرد آخر چو روز نخست « 5 » * درآمد شدن راه مردم نجست
چو اهل محبّت « 6 » ز باب فتوح * درآمد چو آدم به انوار روح
در آن رفتن تند و رفتار چست * نشد فوت از آن شه طريق درست
كه روح القدس بود و خورشيد اوج * كه مىزد ابر روى آن بحر موج
قلاوز احمد بُد آن نور پاك * چه گر بود يك چند مستور خاك
به جان دين احمد گزيد از هنر * چو آمد درين دشت بىپا و سر
چو مىرفت بيمى ز مرگش نبود * كه بىواسطهء قشر مغزش نمود
خدا را درين ره مقلّد مَباش * مبين ساغر و جام مَى نوش فاش
تو در چشم و ابروى ساقى نگر * مى صاف از آن چشم ميگون بخور
ازل تا ابد خود يكى بيش نيست * كسى كو برين نيست درويش نيست
هامش
( 1 ) . س : تو خود واكن .
( 2 ) . س : ره خود .
( 3 ) . ن : طلب كن پس آنگاه .
( 4 ) . م ، ل ، ن ، س : ره گو .
( 5 ) . س : آخر بروز نخست .
( 6 ) . ج ، س : حقيقت .