چو جان باش قايم چو دل مىگداز * چو حيدر كه استاد اندر نماز
چو احمد به خُلق و ملاحت فزاى * چو محمود حامد به بالا گراى
چو عيسى نهان گرد از احمقان * كه تا بازبينى نشان امان
چو خورشيد اوج « 1 » بلَندى گزين * چو پَستان منه دل به روى زمين
بلندى چه باشد كه باشد بلند ؟ * كسى كو به عالم كند ريشخند
بلند آن كسى دان كه سيرَست سير * به جيفه نبيند كه شيرَست شير
به چشمش نيايد جهان سربهسر * كه داند نه جاييست اين رهگذر
چو طامع نباشد نگويد دروغ * كه هرگز غضنفر نيفتد به دوغ
اگر دوست گيرد « 2 » كند جان نثار * كه تا يار بىاو نگيرد قرار
رضاى دلارام آرد به چنگ * كه مرد وصالست دايم به جنگ
تو چشم از وصال ار بدوزى چو من * رضاى تو جويند اين مرد و زن
چو « 3 » خواهى كه باشى چو گل تازهرو « 4 » * اگر جان شيرينست از كس « 5 » مگو « 6 »
توكّل به جاى آر و فارغ نشين * چو ايمن نشستى بهينى « 7 » مهين
كمربند يك چند و خدمت نما * به خدمت نگهدار راه وفا
كه اندر وفا نيست شرمندگى * وفا كن وفا كن درين بندگى « 8 »
چو در راه جانان سپُردى وفا * [ پس آنگه تويى راه و هم رهنما ] « 9 »
درين حال حاجت نيارى به هيچ * گرين حال خواهى سَر از حق مپيچ « 10 »
تو دامان دانا به چنگ آر و بس * كه بىپير دانا نشد هيچكس
مرو دور پير از بلا و زحير * كه جام زحيرَست در بزم پير
چه دانى كه مادر همه روز و شب * به روى تو دارد نظر اى عجب
هامش
( 1 ) . اصل : اوج .
( 2 ) . س : دوست بيند .
( 3 ) . ج : تو .
( 4 ) . ل : روى .
( 5 ) . س : شيرين است تو از كس .
( 6 ) . ل : مجوى .
( 7 ) . س : مهينى .
( 8 ) . ل : مصراعها را جابجا دارد .
( 9 ) . اصل ، مصراع دوم :[ پس آنگه باشى ره و رهنما ] .( 10 ) . م ، ن ، س ، مصراع دوم :[ گرين حال خواهى ز حق سر مپيچ ] .