نگويند هرگز سخن از هوا * كه هستند ناطق به نطق خدا
ندارند ميلى به اهل جهان * كه اهل جهانند غافل ز جان
همه گشته راضى به كوى رضا * همه چيزشان مرضى مرتضى « 1 »
بشد پير ازيشان خبردار سِر * كه چون مرتضى نيست داناى بر « 2 »
چو در جوق « 3 » ابرار يكرنگ شد * خرد دور بنشست و خوشدنگ شد
در فقر و تجريد بر خود گشاد * اساس محبّت ز نو او نهاد « 4 »
ره بتپرستى « 5 » به ياران نمود * كه مىديد روشن درين راه سود
در آن ملك شيّاد و زرقى نماند * چو در پير « 6 » غربى و شرقى نماند
چه گويم من از فضل آن بىنظير * كه يكتا و فردَست يعنى كه پير
به سوى كرامت نكرد التفات * كه بيرون ز وصفَست انوار ذات
نيايند مردان زمانى به هوش * كه در نار عشقند دايم به جوش
مرو جز ره عشق اى راهجو * تو از عاشقان جان آگاه جو
گر از آتش عشق آگه شوى * نُصَيرانه از جان بر شه شوى
چو سلمان مجرّد شو و شاد باش * چو بنده كمربند و آزاد باش
كه تا نزد جانان همه جان شوى * به نزديك احمد چو سلمان شوى
چو گشتى همه جان نشانت نماند * درآمد يقين و گمانت نماند
گمانت چو برخاست خوش مَى بنوش * كه تا همچو مستان كشندت به دوش
چو سرمست و شيدا و رسوا شوى * درين ظلمتآباد بينا شوى
چو بينا شدى خود نترسى ز كس * ره رستگارى همينَست و بَس
درين راه باريك « 7 » و اين كوى تنگ * نه نقشَست و نى رنگ و نى نام و ننگ
جمالى درين راه دلدار ديد * گل رُوى دلدار در خار ديد « 8 »
هامش
( 1 ) . ل ، س : مرضى و مرتضى ؛ ج : راضى و مرتضى .
( 2 ) . داناى سر .
( 3 ) . ل : جوف .
( 4 ) . س : ز نو وانهاد .
( 5 ) . ج ، س : بتپرستان .
( 6 ) . ل : چو در سير .
( 7 ) . س : تاريك .
( 8 ) . س : در خار چيد .