تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح الكنوز و بحر الرموز ( فارسى ) — صفحة 381

مساهمون:

ص٣٨١
نگويند هرگز سخن از هوا * كه هستند ناطق به نطق خدا ندارند ميلى به اهل جهان * كه اهل جهانند غافل ز جان همه گشته راضى به كوى رضا * همه چيزشان مرضى مرتضى « 1 » بشد پير ازيشان خبردار سِر * كه چون مرتضى نيست داناى بر « 2 » چو در جوق « 3 » ابرار يكرنگ شد * خرد دور بنشست و خوش‌دنگ شد در فقر و تجريد بر خود گشاد * اساس محبّت ز نو او نهاد « 4 » ره بت‌پرستى « 5 » به ياران نمود * كه مىديد روشن درين راه سود در آن ملك شيّاد و زرقى نماند * چو در پير « 6 » غربى و شرقى نماند چه گويم من از فضل آن بىنظير * كه يكتا و فردَست يعنى كه پير به سوى كرامت نكرد التفات * كه بيرون ز وصفَست انوار ذات نيايند مردان زمانى به هوش * كه در نار عشقند دايم به جوش مرو جز ره عشق اى راه‌جو * تو از عاشقان جان آگاه جو گر از آتش عشق آگه شوى * نُصَيرانه از جان بر شه شوى چو سلمان مجرّد شو و شاد باش * چو بنده كمربند و آزاد باش كه تا نزد جانان همه جان شوى * به نزديك احمد چو سلمان شوى چو گشتى همه جان نشانت نماند * درآمد يقين و گمانت نماند گمانت چو برخاست خوش مَى بنوش * كه تا همچو مستان كشندت به دوش چو سرمست و شيدا و رسوا شوى * درين ظلمت‌آباد بينا شوى چو بينا شدى خود نترسى ز كس * ره رستگارى همينَست و بَس درين راه باريك « 7 » و اين كوى تنگ * نه نقشَست و نى رنگ و نى نام و ننگ جمالى درين راه دلدار ديد * گل رُوى دلدار در خار ديد « 8 »
هامش
( 1 ) . ل ، س : مرضى و مرتضى ؛ ج : راضى و مرتضى . ( 2 ) . داناى سر . ( 3 ) . ل : جوف . ( 4 ) . س : ز نو وانهاد . ( 5 ) . ج ، س : بت‌پرستان . ( 6 ) . ل : چو در سير . ( 7 ) . س : تاريك . ( 8 ) . س : در خار چيد .