دست نمىدهد « 1 » كه بعد از ذوق و بازآمدن از حال ، « 2 » به خيال ايشان مىتوانند « 3 » پرداخت ، كه در وقت حرارت عشق ، با ايشان جنسيّت ندارند و در وقت افسردگى ، آشنايى پيدا كردن دشوارست ، همچنانچه « 4 » اهل عادت در وقت توانايى حق دوستى با اهل حق بهجا نمىآورند ، لاجرم در وقت ضرورت ، فايده نمىيابند . « 5 »
اى عزيز من ! با آنكه اختيار تو در آخر كار دوست خواهد داشت ، « 6 » پيش از وقت احتياج ، آشنايى بورز و مانند سلمان كه از عراق روى به فارس « 7 » كرد « 8 » تا به سلمان فارسى « 9 » شهرت يافت ، روى در قبلهء سعادت خود كن و بر سليمانى و سلطنت خويش « 10 » مناز و همچنانكه سلمان به حديث كن فى الدّنيا كانك غريب او عابر سبيل « 11 » وعد نفسك من اصحاب القبور « 12 » ، پيش از آن كه بشنيد ، عمل كرده بود ، خود را به اهل قبور رسان ، تا از اهل بيت شوى ، يعنى اهل دل .
روزى اين فقير با جمعى از درويشان به مصلّى مىرفتم در آن صحرا خيمهاى مىزدند و اسباب مجلس از شمع و فانوس و امثال آن جمع مىآوردند پرسيدم كه سبب اين چيست ؟ گفتند فلان الدّين آقا به اصحاب قبور رسيده ، غرض آنكه به قدر « 13 » بريدن از عالم صورت ، جمعيّت « 14 » روى در شخص مىآورد ، پيش از آنكه به سبب مردن صورى اين جمعيّت پيدا شود و ياران به خيال تو مشغول شوند بكوش و از حضور دوستان و صحبت عاقلان بهرهاى بردار و خود را از تفرقه خلاص گردان « 15 » تا به جمعيّت حقيقى رسى . « 16 » و صلّى اللّه على خير خلقه محمّد و آله و سلّم . « 17 »
بيا اى كه هستى هواخواه عشق * كه دارد هواى تو هم شاه عشق
چو سلمان قدم زن تو در راه عشق * كه چون او شوى آخر آگاه عشق
هامش
( 1 ) . س : چون فقراى حقيقى را با سلاطين ازآنجهت دست نمىدهد .
( 2 ) . م : بازآمد از حال .
( 3 ) . ل : نمىتوانند ؛ س : مىتواند .
( 4 ) . ل ، س : همچنانكه .
( 5 ) . م : نمىباشد .
( 6 ) . ل ، ن ، ج ، س : آخر كار خواهد داشت .
( 7 ) . م ، ن : به پارس .
( 8 ) . ل : نهاد .
( 9 ) . ل ، ن : سلمان پارسى .
( 10 ) . ل ، ج ، س : خود .
( 11 ) . س : او عابرى سبيل .
( 12 ) . ر . ك : شهاب الاخبار ، ص 310 ؛ فرهنگ مأثورات ، ص 388 .
( 13 ) . ن : غرض كه به قدر .
( 14 ) . س : عالم جمعيت .
( 15 ) . ل : خلاصى ده .
( 16 ) . ل ، در دنباله : گوش به نظم دار .
( 17 ) . م ، ل ، ن ، ج ، س : على محمد و آله ( م ، ن : و صحبه ) و سلم .