بدانى چو او رمز و اسرار دل * كه دل سخت مخفيست در آبوگِل
تو خاكى صفت باش و مىبيز خاك * كه باشد بيابى در او درّ پاك
مكن خواب غفلت چو ديو غوى * كه بودند چون تو فراوان قوى
خبردار از شهر و اسپاه باش * به ملك عَدالَت درآ شاه باش
گر از زيردستان تو آگه نهاى * بدان جان بابا كه تو شه نهاى « 1 »
بسى نرم گفتم به گوشت سخَن * تو مشغول در عالم ما و من
چو با خود نيايى شوى زيردست * پس از پادشاهى مذلّت بدَست
ز خوارى بينديش و سركش مباش * چو قادر بر آبى چو آتش مباش
در از روى ارباب دل برگشا « 2 » * چو زين در درآيى « 3 » شوى آشنا « 4 »
تو با آشنايان نشين اى خديو * مرو سوى اعمال و اقوال ديو
مپندار دانا تو باشى و بس * كه پيلان اسيرند پيش مگس
شنيدى سُليمان چه ديد از غرور * چهل روز سرگشته مىگشت و عور « 5 »
كه تا باز دانست آن شهريار * كه در سرّ صورت عليمَست يار
تو هم سرّ « 6 » معنى فراموش مكن * خوشى بر تن خويش ناخوش مكن
جمالى سُليمان و مير و وزير * بهل تا برآرم علمهاى پير
كه در ظلّ پيرند اهل جهان * اگر جنس خاكند و گر اهل جان
چو آن دردنوشان صافآفرين * كه روح قديمند و صور مبين « 7 »
چو شيرند و پنهان چو در آب شير * مرو سوى ايشان خدا را دلير
كه بىگفت و بىدست غارت كنند * كه بعد از خرابى عمارت كنند
به كنجى گريزند « 8 » با يار خويش * در او باز بينند رخسار خويش
چو آيينه دارند رخسار دوست * كه بىقشر بينند در قشر و پوست
هامش
( 1 ) . م ، ل ، ن ، ج ، س ، مصراع دوم :[ بملك درون جان من شه نهء ] .( 2 ) . س : برگشاى .
( 3 ) . ن : دردآيى .
( 4 ) . س : آشناى .
( 5 ) . س : مىگشت عور .
( 6 ) . س : تو سرّ .
( 7 ) . ل : قديمند صورت مبين .
( 8 ) . ج ، س : نشينند .