تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح الكنوز و بحر الرموز ( فارسى ) — صفحة 380

مساهمون:

ص٣٨٠
بدانى چو او رمز و اسرار دل * كه دل سخت مخفيست در آب‌وگِل تو خاكى صفت باش و مىبيز خاك * كه باشد بيابى در او درّ پاك مكن خواب غفلت چو ديو غوى * كه بودند چون تو فراوان قوى خبردار از شهر و اسپاه باش * به ملك عَدالَت درآ شاه باش گر از زيردستان تو آگه نه‌اى * بدان جان بابا كه تو شه نه‌اى « 1 » بسى نرم گفتم به گوشت سخَن * تو مشغول در عالم ما و من چو با خود نيايى شوى زيردست * پس از پادشاهى مذلّت بدَست ز خوارى بينديش و سركش مباش * چو قادر بر آبى چو آتش مباش در از روى ارباب دل برگشا « 2 » * چو زين در درآيى « 3 » شوى آشنا « 4 » تو با آشنايان نشين اى خديو * مرو سوى اعمال و اقوال ديو مپندار دانا تو باشى و بس * كه پيلان اسيرند پيش مگس شنيدى سُليمان چه ديد از غرور * چهل روز سرگشته مىگشت و عور « 5 » كه تا باز دانست آن شهريار * كه در سرّ صورت عليمَست يار تو هم سرّ « 6 » معنى فراموش مكن * خوشى بر تن خويش ناخوش مكن جمالى سُليمان و مير و وزير * بهل تا برآرم علمهاى پير كه در ظلّ پيرند اهل جهان * اگر جنس خاكند و گر اهل جان چو آن دردنوشان صاف‌آفرين * كه روح قديمند و صور مبين « 7 » چو شيرند و پنهان چو در آب شير * مرو سوى ايشان خدا را دلير كه بىگفت و بىدست غارت كنند * كه بعد از خرابى عمارت كنند به كنجى گريزند « 8 » با يار خويش * در او باز بينند رخسار خويش چو آيينه دارند رخسار دوست * كه بىقشر بينند در قشر و پوست
هامش
( 1 ) . م ، ل ، ن ، ج ، س ، مصراع دوم :[ بملك درون جان من شه نهء ] .( 2 ) . س : برگشاى . ( 3 ) . ن : دردآيى . ( 4 ) . س : آشناى . ( 5 ) . س : مىگشت عور . ( 6 ) . س : تو سرّ . ( 7 ) . ل : قديمند صورت مبين . ( 8 ) . ج ، س : نشينند .