تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح الكنوز و بحر الرموز ( فارسى ) — صفحة 378

مساهمون:

ص٣٧٨
از آن ز اهل بيتم شد اين مست گيج * كه جز من ندارد دگر هيچ‌هيچ اگر شهد نوشد و گر زهر مار * نگردد ترش‌رو نگيرد غبار هرآن‌كو نباشد چنين صاف صاف * بگو در ره عشق هرگز ملاف هرآن‌كو نيايد چنين در مصاف * رقم گشت نامش به سطر گزاف به مقدار همّت شه بُردبار * دهد همچو طوبى بهار و ثمار دلى پاك خواهم چو آب فرات * كه باشد درآيد به جوى حَيات دلى صاف خواهم چو آب ارس * كه تيره نگردد « 1 » به فيل و فرس كجا دل بيابى درين آب و گل * كه دورى ز سُلطان ايوان دل كسى دل شناسد كه عاشق شود * چه عاشق كه معشوق صادق شود به خود يابد اول حياتى جديد * پس آنگاه ناگه شود زان بعيد « 2 » بداند « 3 » كه دل چيست آن بينوا * كه گردد سراسيمه چون آسيا رود همچو سنگى نداند كه كيست * نداند كه اين گردش از بهر چيست از آنَست ارزان ثمرهاى عشق * كه هركَس نيايد به غوغاى « 4 » عشق به جز حق كسى نيست خود يار حق « 5 » * كه هم چشم حق بيند انوار حق « 6 » جمالى نگهدار دامان يار * گرت شهد آرد و گر زهر مار « 7 »
در بيان آنكه سالك بايد كه پيش از آنكه نداى
ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ
« 8 » برآيد ، « 9 » سلمان‌وار ، از ديار هستى بيرون رود ، و در كوى انتظار آرام نگيرد « 10 » تا چون پيك دوست دررسد ، حاجتش به كارسازى نباشد . فقراى حقيقى را با سلاطين از آن جهت صحبت
هامش
( 1 ) . م ، ل ، ن : كه دردى نگردد ؛ س : كه در وى نگيرد . ( 2 ) . س ، مصراع دوم : [ پس آنگاه ( جاى خالى ) ] ؛ ل : زو بعيد . ( 3 ) . ل ، ن ، ج ، س : چه داند . ( 4 ) . ل ، ن ، ج ، س : به سوداى . ( 5 ) . س : يار عشق . ( 6 ) . س ، مصراع دوم :[ كه هم چشمش حق بيند انوار عشق ] .( 7 ) . ج ، س : گرت زهر مار . ( 8 ) . فجر / 28 . ( 9 ) . ن ، ج ، س : ارجعى برآيد . ( 10 ) . م : آرام بگيرد ؛ ل ، ج ، س : آرام گيرد .