از آن ز اهل بيتم شد اين مست گيج * كه جز من ندارد دگر هيچهيچ
اگر شهد نوشد و گر زهر مار * نگردد ترشرو نگيرد غبار
هرآنكو نباشد چنين صاف صاف * بگو در ره عشق هرگز ملاف
هرآنكو نيايد چنين در مصاف * رقم گشت نامش به سطر گزاف
به مقدار همّت شه بُردبار * دهد همچو طوبى بهار و ثمار
دلى پاك خواهم چو آب فرات * كه باشد درآيد به جوى حَيات
دلى صاف خواهم چو آب ارس * كه تيره نگردد « 1 » به فيل و فرس
كجا دل بيابى درين آب و گل * كه دورى ز سُلطان ايوان دل
كسى دل شناسد كه عاشق شود * چه عاشق كه معشوق صادق شود
به خود يابد اول حياتى جديد * پس آنگاه ناگه شود زان بعيد « 2 »
بداند « 3 » كه دل چيست آن بينوا * كه گردد سراسيمه چون آسيا
رود همچو سنگى نداند كه كيست * نداند كه اين گردش از بهر چيست
از آنَست ارزان ثمرهاى عشق * كه هركَس نيايد به غوغاى « 4 » عشق
به جز حق كسى نيست خود يار حق « 5 » * كه هم چشم حق بيند انوار حق « 6 »
جمالى نگهدار دامان يار * گرت شهد آرد و گر زهر مار « 7 »
در بيان آنكه سالك بايد كه پيش از آنكه نداى
ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ
« 8 » برآيد ، « 9 » سلمانوار ، از ديار هستى بيرون رود ، و در كوى انتظار آرام نگيرد « 10 » تا چون پيك دوست دررسد ، حاجتش به كارسازى نباشد . فقراى حقيقى را با سلاطين از آن جهت صحبت
هامش
( 1 ) . م ، ل ، ن : كه دردى نگردد ؛ س : كه در وى نگيرد .
( 2 ) . س ، مصراع دوم : [ پس آنگاه ( جاى خالى ) ] ؛ ل : زو بعيد .
( 3 ) . ل ، ن ، ج ، س : چه داند .
( 4 ) . ل ، ن ، ج ، س : به سوداى .
( 5 ) . س : يار عشق .
( 6 ) . س ، مصراع دوم :[ كه هم چشمش حق بيند انوار عشق ] .( 7 ) . ج ، س : گرت زهر مار .
( 8 ) . فجر / 28 .
( 9 ) . ن ، ج ، س : ارجعى برآيد .
( 10 ) . م : آرام بگيرد ؛ ل ، ج ، س : آرام گيرد .