تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح الكنوز و بحر الرموز ( فارسى ) — صفحة 377

مساهمون:

ص٣٧٧
غم امّتش بود آن بو الوفا * كه مىديد سختَست روز جزا كه ناگه در آن حال سلمان راد * همىآمد از بهر كوى مراد چو احمد دو چشمش به سلمان فتاد * چو دربان ابر پاى سلطان فتاد كه يعنى محمّد چو سلمان بديد * بيفتاد در پاى سلمان خزيد رخ همچو خورشيد آن شاه دل * به عزّت همىسود بر روى گِل ز هر سو رسيدند صحابهء كبار « 1 » * همه مست و حيران آن كاروبار همه لال مانده شده در ملال * نديده علامات وقت وصال ازيرا كه بر دل نكرده طواف * نرفته به ميدان نديده مصاف همه گشته سرمست روزىِ مفت * همه برد خود ديده زين طاق جفت چو با خويش آمد شه حق‌شناس * چو محمود دل‌ريش پيش اياس زبان راند آنجا مگر بىرهى * كه شاه از چه اين كرد با ابلهى بگفتش كه اين پاى در راه ما * بسى رفته تا گشته همراه ما بسى بوده اين دوست در انتظار * بريده ز خويش و ز اهل « 2 » و تبار بسى جور ديده ز نامحرمان * بسى زخم خورده ازين و از آن بسى كرده زارى پى « 3 » پاسخم * دويده ز عشق و نديده رخم ز اخبار قدسى حديث صحيح * درآمد به جانم به لفظى فصيح كه هركو درآيد برم يك وجب * به يك گز « 4 » شوم پيش او بىتعب هرآن‌كو قدم زد درين راه راست * درآيد مرادش ز چپّ و ز راست چو سلمان غريب ديار منست * غريب ديارَست و يار منَست مكانى ندارد نشان نيز هم * دلش گشت تسليم و جان نيز هَم نه پيوند دارد نه خويش و تبار * نه در فكر اولاد و نى كسب و كار ندارد ندارد به كس الفَتى * نخواهد به جز من ز كس همّتى « 5 »
هامش
( 1 ) . ج ، س : صحب كبار . ( 2 ) . ج : ز خويشان و اهل . ( 3 ) . ل : بسى زار كرده پى . ( 4 ) . ج : يكى گز . ( 5 ) . ج : ز كس حاجتى ؛ س : بجز من دگر حاجتى .