غم امّتش بود آن بو الوفا * كه مىديد سختَست روز جزا
كه ناگه در آن حال سلمان راد * همىآمد از بهر كوى مراد
چو احمد دو چشمش به سلمان فتاد * چو دربان ابر پاى سلطان فتاد
كه يعنى محمّد چو سلمان بديد * بيفتاد در پاى سلمان خزيد
رخ همچو خورشيد آن شاه دل * به عزّت همىسود بر روى گِل
ز هر سو رسيدند صحابهء كبار « 1 » * همه مست و حيران آن كاروبار
همه لال مانده شده در ملال * نديده علامات وقت وصال
ازيرا كه بر دل نكرده طواف * نرفته به ميدان نديده مصاف
همه گشته سرمست روزىِ مفت * همه برد خود ديده زين طاق جفت
چو با خويش آمد شه حقشناس * چو محمود دلريش پيش اياس
زبان راند آنجا مگر بىرهى * كه شاه از چه اين كرد با ابلهى
بگفتش كه اين پاى در راه ما * بسى رفته تا گشته همراه ما
بسى بوده اين دوست در انتظار * بريده ز خويش و ز اهل « 2 » و تبار
بسى جور ديده ز نامحرمان * بسى زخم خورده ازين و از آن
بسى كرده زارى پى « 3 » پاسخم * دويده ز عشق و نديده رخم
ز اخبار قدسى حديث صحيح * درآمد به جانم به لفظى فصيح
كه هركو درآيد برم يك وجب * به يك گز « 4 » شوم پيش او بىتعب
هرآنكو قدم زد درين راه راست * درآيد مرادش ز چپّ و ز راست
چو سلمان غريب ديار منست * غريب ديارَست و يار منَست
مكانى ندارد نشان نيز هم * دلش گشت تسليم و جان نيز هَم
نه پيوند دارد نه خويش و تبار * نه در فكر اولاد و نى كسب و كار
ندارد ندارد به كس الفَتى * نخواهد به جز من ز كس همّتى « 5 »
هامش
( 1 ) . ج ، س : صحب كبار .
( 2 ) . ج : ز خويشان و اهل .
( 3 ) . ل : بسى زار كرده پى .
( 4 ) . ج : يكى گز .
( 5 ) . ج : ز كس حاجتى ؛ س : بجز من دگر حاجتى .