به يك دل دو دلدار هَرگز مجو « 1 » * چو بيدل نشستى غم دل مگو « 2 »
جمالى تو بارى نگهدار دل * كه بس جان فروشد درين آب و گل
در بيان آنكه هرچند در همه حال « 3 » حقيقت تقوى و صورت ورع ، نگاه داشتن ، بهغايت دشوارست ، فامّا « 4 » در وقت « 5 » قدرت ، اگر شخص بىقدرتانه « 6 » به سر برد و داد آرزو ندهد ، هرگز شرمنده نشود ، « 7 » خواه سلطان و خواه گدا ، و خواه عاشق و خواه معشوق ، اگر از حدّ خويش نگذرند ، ملال نبينند ؛ قوله تعالى :
قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً
« 8 » ، چون حقّ تقوى به جاى « 9 » آورد ، تميز ميان حق و باطل آسان شود و هيچكس « 10 » فريب او نتواند داد . اى عزيز ! هرچه آسان مىنمايد در سرّ آن « 11 » سختيهاست تو با حقّ سپار خود را تا هردم « 12 » از دست خود ، در خود ، به دوزخ نيفتى و تا ترا به تو ننمايند ، اين ندانى . و صلّى اللّه على خير خلقه محمّد و آله و سلّم . « 13 »
جدا گشت سلمان ز خود مردوار * چو در دل نمىديد جُز درد يار « 14 »
چو شُد فارغ از كورى و احولى * شد از اهل بيت نبى و ولى
چو نگرفت در كوى سختى قرار * به نزد بلندان شد آن مرد كار « 15 »
شنيدم كه روزى حبيب خدا * همىگفت با خويش حرف وفا
يكى يار مىجُست از چپّ و راست * ندا زد به عالم كسى برنخاست
خلايق همه ديد مشغول خويش * همه مست و مغرور و مقتول خويش
روان شد كه شيند به كنجى دمى * كه پيوسته مىداشت در دل غمى
هامش
( 1 ) . ل ، ج ، س : مجوى ، مگوى .
( 2 ) . ل ، ج ، س : مجوى ، مگوى .
( 3 ) . ج ، س : همه .
( 4 ) . ن ، ج ، س : و اما .
( 5 ) . ج ، س : حال .
( 6 ) . ل : بىقوتانه .
( 7 ) . س : اگر شخص نيفتد و داد آرزو بدهد شرمنده نشود .
( 8 ) . اسرا / 81 .
( 9 ) . ج : چون حق بجاى .
( 10 ) . اصل : هيچكس .
( 11 ) . س : آسان مىنماند در سر او .
( 12 ) . م ، ج : سپار تا هردم ؛ ل ، س : با حق بساز تا هردم .
( 13 ) . م ، ن ، ج ، س : و صلى اللّه على ( ن : النبى الامى العربى ) ( س : خير خلقه ) محمد و آله ( س : الطاهرين ) و سلم ؛ ل : صلعم . و در سطر بعد دارد : نظم .
( 14 ) . س ، مصراع دوم :[ چو در دل درنبندند جز در ديار ] .( 15 ) . ل : بلندان نشد شرمسار .