تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح الكنوز و بحر الرموز ( فارسى ) — صفحة 376

مساهمون:

ص٣٧٦
به يك دل دو دلدار هَرگز مجو « 1 » * چو بيدل نشستى غم دل مگو « 2 » جمالى تو بارى نگهدار دل * كه بس جان فروشد درين آب و گل
در بيان آنكه هرچند در همه حال « 3 » حقيقت تقوى و صورت ورع ، نگاه داشتن ، به‌غايت دشوارست ، فامّا « 4 » در وقت « 5 » قدرت ، اگر شخص بىقدرتانه « 6 » به سر برد و داد آرزو ندهد ، هرگز شرمنده نشود ، « 7 » خواه سلطان و خواه گدا ، و خواه عاشق و خواه معشوق ، اگر از حدّ خويش نگذرند ، ملال نبينند ؛ قوله تعالى :
قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً
« 8 » ، چون حقّ تقوى به جاى « 9 » آورد ، تميز ميان حق و باطل آسان شود و هيچ‌كس « 10 » فريب او نتواند داد . اى عزيز ! هرچه آسان مىنمايد در سرّ آن « 11 » سختيهاست تو با حقّ سپار خود را تا هردم « 12 » از دست خود ، در خود ، به دوزخ نيفتى و تا ترا به تو ننمايند ، اين ندانى . و صلّى اللّه على خير خلقه محمّد و آله و سلّم . « 13 »
جدا گشت سلمان ز خود مردوار * چو در دل نمىديد جُز درد يار « 14 » چو شُد فارغ از كورى و احولى * شد از اهل بيت نبى و ولى چو نگرفت در كوى سختى قرار * به نزد بلندان شد آن مرد كار « 15 » شنيدم كه روزى حبيب خدا * همىگفت با خويش حرف وفا يكى يار مىجُست از چپّ و راست * ندا زد به عالم كسى برنخاست خلايق همه ديد مشغول خويش * همه مست و مغرور و مقتول خويش روان شد كه شيند به كنجى دمى * كه پيوسته مىداشت در دل غمى
هامش
( 1 ) . ل ، ج ، س : مجوى ، مگوى . ( 2 ) . ل ، ج ، س : مجوى ، مگوى . ( 3 ) . ج ، س : همه . ( 4 ) . ن ، ج ، س : و اما . ( 5 ) . ج ، س : حال . ( 6 ) . ل : بىقوتانه . ( 7 ) . س : اگر شخص نيفتد و داد آرزو بدهد شرمنده نشود . ( 8 ) . اسرا / 81 . ( 9 ) . ج : چون حق بجاى . ( 10 ) . اصل : هيچ‌كس . ( 11 ) . س : آسان مىنماند در سر او . ( 12 ) . م ، ج : سپار تا هردم ؛ ل ، س : با حق بساز تا هردم . ( 13 ) . م ، ن ، ج ، س : و صلى اللّه على ( ن : النبى الامى العربى ) ( س : خير خلقه ) محمد و آله ( س : الطاهرين ) و سلم ؛ ل : صلعم . و در سطر بعد دارد : نظم . ( 14 ) . س ، مصراع دوم :[ چو در دل درنبندند جز در ديار ] .( 15 ) . ل : بلندان نشد شرمسار .