تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح الكنوز و بحر الرموز ( فارسى ) — صفحة 375

مساهمون:

ص٣٧٥
تو معنىِ سلمان « 1 » كه شيرش نمود * مبين دور سالك گه آزمود « 2 » از آن شير يزدان بر او رخ نمود * كه با حق بسى راز و پاسخ نمود تو آن شاه و آن شير و سلمان من * طلب كن خدا را در ايوان من گهى شير بينى گهى شيرمرد * گرت چشم باشد درين باد و گرد و ليكن چه گويم كه بس احولى * نبينى ظهور نبى و ولى ازآن‌رو حريف بشر ديده‌اى * كه مانند سلمان نگرديده‌اى بسا نرگس مست اى نابصير « 3 » * كه آمد به دستت ز دست امير چو او را بديدى و نشناختى * بسى گو كه بُردى « 4 » و درباختى جدا شو ز هستىِ خود همچو ميت « 5 » * كه تا همچو سلمان شوى ز اهل بيت « 6 » تو سلمان طلب كن سليمان بهل * كه ديدم سليمان به آخر خجل « 7 » چو بر ملك دارا شدى اى خديو * مهل تا شود انس مغلوب ديو تو ملك سليمان مبين چون هرات * كه دارالسّلامَست و بيت النّجات بدار السّلام و به سلمان زمين * بگرد « 8 » اى سپهدار و يارى گزين كه در هفت اقليم و هفت آسمان * نباشد چو او ديگر اى جان جان سبك‌روح و دلجوى و آزاد و فرد * به شيراز ديدم من اى شير « 9 » مرد چو سلمان درين دشت پُرنفع و سود « 10 » * به چنگ آر مقصود جان زود زود كه در دشت ارجن « 11 » بِبُد مدّتى * كه تا ديد انوار مِهر فتى اگر مرد راهى و جوياى مرد * چو مردان بهل صُورت آل و زرد مشو غافل اى شاه گيتىفروز * كه شب بىقرارَست از بَهر روز چو رايت بلندَست و دستت قوى * چو سلمان طلب كن شه معنوى چو خواهى كه هرگز نمانى خجل * نِگر تا نگردى درين ره دودل
هامش
( 1 ) . ج : معنى سالك . ( 2 ) . س : ره‌آزمود . ( 3 ) . س : با بصير . ( 4 ) . س : گوى بردى . ( 5 ) . س : مست . ( 6 ) . م ، ن : شوى اهل بيت . ( 7 ) . ج ، س : در آخر خجل . ( 8 ) . س : مگرد . ( 9 ) . س : من اين شير . ( 10 ) . س : نفع بود . ( 11 ) . س : از جن .