تو معنىِ سلمان « 1 » كه شيرش نمود * مبين دور سالك گه آزمود « 2 »
از آن شير يزدان بر او رخ نمود * كه با حق بسى راز و پاسخ نمود
تو آن شاه و آن شير و سلمان من * طلب كن خدا را در ايوان من
گهى شير بينى گهى شيرمرد * گرت چشم باشد درين باد و گرد
و ليكن چه گويم كه بس احولى * نبينى ظهور نبى و ولى
ازآنرو حريف بشر ديدهاى * كه مانند سلمان نگرديدهاى
بسا نرگس مست اى نابصير « 3 » * كه آمد به دستت ز دست امير
چو او را بديدى و نشناختى * بسى گو كه بُردى « 4 » و درباختى
جدا شو ز هستىِ خود همچو ميت « 5 » * كه تا همچو سلمان شوى ز اهل بيت « 6 »
تو سلمان طلب كن سليمان بهل * كه ديدم سليمان به آخر خجل « 7 »
چو بر ملك دارا شدى اى خديو * مهل تا شود انس مغلوب ديو
تو ملك سليمان مبين چون هرات * كه دارالسّلامَست و بيت النّجات
بدار السّلام و به سلمان زمين * بگرد « 8 » اى سپهدار و يارى گزين
كه در هفت اقليم و هفت آسمان * نباشد چو او ديگر اى جان جان
سبكروح و دلجوى و آزاد و فرد * به شيراز ديدم من اى شير « 9 » مرد
چو سلمان درين دشت پُرنفع و سود « 10 » * به چنگ آر مقصود جان زود زود
كه در دشت ارجن « 11 » بِبُد مدّتى * كه تا ديد انوار مِهر فتى
اگر مرد راهى و جوياى مرد * چو مردان بهل صُورت آل و زرد
مشو غافل اى شاه گيتىفروز * كه شب بىقرارَست از بَهر روز
چو رايت بلندَست و دستت قوى * چو سلمان طلب كن شه معنوى
چو خواهى كه هرگز نمانى خجل * نِگر تا نگردى درين ره دودل
هامش
( 1 ) . ج : معنى سالك .
( 2 ) . س : رهآزمود .
( 3 ) . س : با بصير .
( 4 ) . س : گوى بردى .
( 5 ) . س : مست .
( 6 ) . م ، ن : شوى اهل بيت .
( 7 ) . ج ، س : در آخر خجل .
( 8 ) . س : مگرد .
( 9 ) . س : من اين شير .
( 10 ) . س : نفع بود .
( 11 ) . س : از جن .