همىساخت آن روز همچون غريب * نمىشد به هر سو ز خوف ادِيب
چو شب دررسيد آن مه خورپرست * چو تير از كمان خبيثان بجست
چو احمد كه از ملك مكّه گريخت « 1 » * چو انباز محمود كو ريگ بيخت
ز جَى گشت بيزار و در حى گريخت « 2 » * كه مخمور پيوسته در مَى گريخت
كه آن مست مخمور دل دردناك * در ان دشت بىبر بسى بيخت خاك
حياتى در آن مرز گويا نبود * گلى در گلستانش بويا نبود
به گوشش درآمد ندايى ز غيب * كه رو سوى شيراز بىشك و ريب
كه در پارس « 3 » ياران آزردهدل * هواخواه عشقند و زار « 4 » و خجل
سراسيمه دلريش و در انتظار * كه باشد بيابند دار القرار
چو در جان سلمان رسيد اين ندا * بريد « 5 » از عراق آن يل باوفا
ز دل هركه بشنيد بانگ سعيد * شود مست و حيران چو جان عميد
بِاستد نلغزد نجويد مراد * ستونوار باشد چو جسم عماد
چو سلطان طلبكار دلدار بود * هميشه درونسوز و بيمار بود
چو مردان چالاك جرأت نمود * وَ زُو خاك شيراز عزّت فزود
در آن نرگس استان فروشد در آب « 6 » * كه مىسوخت جانش به سان كباب
چو در دشت « 7 » ارجن « 8 » سوى آب رفت * در آن آب در فرض « 9 » و آداب رفت
در آن آب چون خضر شد شادمان * كه در آب مىديد لذّات جان
چو قصد برون كرد و آمد دلير * ابر روى خرقه عيان ديد شير
ندانست و از خويش آگه نبود * كه معنىِ او بود كآنسان نمود
چو سالك درآيد به ره مردوار * نمودار منزل شود آشكار
قدم چون به ملك ولايت نهد * رموز حقايق در او رو كند
هامش
( 1 ) . س ، مصراع اول :[ ز كشت پر از و در حى گريخت ] .( 2 ) . س ، مصراع اول :[ ز كشت پر از و در حى گريخت ] .( 3 ) . س : فارس .
( 4 ) . ل : خوار .
( 5 ) . س : پريد .
( 6 ) . س : فروشد به خواب .
( 7 ) . ل : دران دشت .
( 8 ) . س : از جن .
( 9 ) . ل : از فرض .