مگو راه دورَست و ملك غريب * كه يار غريبَست جان حبيب
بيا چونكه دلدار بگشاد در * بگو ترك جان و بگو ترك سَر
حكايت سلمان فارسى « 1 »
شنيدم كه سَلمان جوينده يار * كه بود از عراق و ز نسل كبار
ز نسل كِيان بود و جايش گَيان * كِيانزاد نبود عجب در گَيان « 2 »
گيان گرچه چون مكّه بُد ز اعتبار « 3 » * ز شوق نبى كند دل زان ديار « 4 »
گيان پيش احمد كلوخَست و خاك * تو احمد نگهدار اى نور پاك
كيان در گيانند همچون صدف * صدف خود چه باشد نشان و هدف
جمالى چو سلمان گيان واگذار * نگهدار دلدار و فرصت شمار
در بيان آنكه سنّت الهيست كه فروغ محبّت و عشق ، بر دل دورماندگان باديهء شوق و انتظار تابد و پيداست كه آفتاب چون از مشرق برآيد « 5 » شعاع به مغرب اندازد ، « 6 » كه در سرّ دورى نزديكيست و در نزديكى دورى . « 7 » تلوين در راه سالك خواهد بود ، تا زمانى كه پروردهء عشق شود ، چون به كمال عشق رسد ، « 8 » بداند كه
يَوْمَ نَطْوِي السَّماءَ كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ
« 9 » ، چه معنى دارد . اينجاست كه سيّد و سالار عالميان محمّد مصطفى - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - « 10 » سايه ندارد « 11 » و يمين و يسار ، و ميان و كنار ، او يكسانست . دوست چون « 12 » با دوست يكى گردد نه مشرق ماند و نه مغرب ، ليكن تا چند روزى سلمانوار ، دل
هامش
( 1 ) . ن : در دنباله دارد : رضى اللّه عنه .
( 2 ) . ل ، ن ، ج ، س ، مصراع دوم : [ گيان ( ن : كپان ) بوده دائم مكان كيان ] .
( 3 ) . س : بود از عيار .
( 4 ) . س : نبى زان دل ديار .
( 5 ) . ل ، ن : برمىآيد .
( 6 ) . ن ، س : مىاندازد .
( 7 ) . ج ، س : و در نزديكى درويست .
( 8 ) . ج : رسيد ؛ س : به كمال رسد .
( 9 ) . انبياء / 104 .
( 10 ) . م : عليه و سلم ؛ ل : صل .
( 11 ) . ج ، س : عالميان سايه ندارد .
( 12 ) . ج : ميان او يكسانست ؛ س : كنار و ميان او يكسان است .