نه آداب دارند و نى عقل و علم * نگويند با خلق هرگز به حلم
چو مى تلخ باشند و چون نى نزار * ابا يار و اغيار چون زهر مار
گهى گريه آرند و گه ريشخند * مرو سوى ايشان نگهدار پند
بيا تا سوى شيخ دانا رويم * به صف برنشينيم و بالا رويم
به ارباب صورت تفاخر كنيم * چرا عمر بر خويشتن مر كنيم
به خلوت درآييم و شاهى كنيم * كه تا حكم بر مرغ و ماهى كنيم
بهسان گدايان نگرديم لاش * همينَست اى دوست عقل معاش « 1 »
چو بشنيدم از وى من اين داستان * شدم تا مگر بوسم آن آستان « 2 »
كه مخمور بودم طلبكار مى * كه باشد حياتى بيابم ز حى
چو مخمور و جوياى باده بُدَم * رفيق چنان مرد ساده شدم
چو بيرون فتادم من دلفگار * به امّيد ساقى و ديدار يار
حريفان بازار درد اى پسر * نشستند دزدانه در رهگذر « 3 »
چو مستان فتادند بر روى خاك * به تن كرده از غم همه جامه چاك
ز خمخانهء عشق مست و خراب * به من برفشاندند جام شراب
تن و جامهء من مىآلوده شد * چه گويم كه آن زهرپالوده شد
چو زاهد نگه كرد « 4 » در آن گروه * كه بودند چون كوه با صد شكوه
بلرزيد چون بيد آن خشكلب * درآمد به زانو ز راه ادب
حريفان چو از غم به هوش آمدند * خموشانه نزديك گوش آمدند
كنايات گفتند و با يكدگر * اشارت نمودند مانند كَر
كه تا مرد زاهد درآيد دلير * چو آن خر كه آمد به نزديك شير
به شيران مگو از حرام و حلال * كه مجذوب دورَست از قيل و قال
چو باده نخوردى تو بر در « 5 » نشين * چو مى نوش كردى در آذر نشين
بگفتند با زاهد آن عاشقان * كه ما هم بياييم با اين جوان
هامش
( 1 ) . س : عقل و معاش .
( 2 ) . س : آن داستان .
( 3 ) . م : بر رهگذر .
( 4 ) . س : نگه كرد زاهد چو .
( 5 ) . ل : تو از در .