تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح الكنوز و بحر الرموز ( فارسى ) — صفحة 368

مساهمون:

ص٣٦٨
نه آداب دارند و نى عقل و علم * نگويند با خلق هرگز به حلم چو مى تلخ باشند و چون نى نزار * ابا يار و اغيار چون زهر مار گهى گريه آرند و گه ريشخند * مرو سوى ايشان نگهدار پند بيا تا سوى شيخ دانا رويم * به صف برنشينيم و بالا رويم به ارباب صورت تفاخر كنيم * چرا عمر بر خويشتن مر كنيم به خلوت درآييم و شاهى كنيم * كه تا حكم بر مرغ و ماهى كنيم به‌سان گدايان نگرديم لاش * همينَست اى دوست عقل معاش « 1 » چو بشنيدم از وى من اين داستان * شدم تا مگر بوسم آن آستان « 2 » كه مخمور بودم طلبكار مى * كه باشد حياتى بيابم ز حى چو مخمور و جوياى باده بُدَم * رفيق چنان مرد ساده شدم چو بيرون فتادم من دل‌فگار * به امّيد ساقى و ديدار يار حريفان بازار درد اى پسر * نشستند دزدانه در رهگذر « 3 » چو مستان فتادند بر روى خاك * به تن كرده از غم همه جامه چاك ز خمخانهء عشق مست و خراب * به من برفشاندند جام شراب تن و جامهء من مىآلوده شد * چه گويم كه آن زهرپالوده شد چو زاهد نگه كرد « 4 » در آن گروه * كه بودند چون كوه با صد شكوه بلرزيد چون بيد آن خشك‌لب * درآمد به زانو ز راه ادب حريفان چو از غم به هوش آمدند * خموشانه نزديك گوش آمدند كنايات گفتند و با يكدگر * اشارت نمودند مانند كَر كه تا مرد زاهد درآيد دلير * چو آن خر كه آمد به نزديك شير به شيران مگو از حرام و حلال * كه مجذوب دورَست از قيل و قال چو باده نخوردى تو بر در « 5 » نشين * چو مى نوش كردى در آذر نشين بگفتند با زاهد آن عاشقان * كه ما هم بياييم با اين جوان
هامش
( 1 ) . س : عقل و معاش . ( 2 ) . س : آن داستان . ( 3 ) . م : بر رهگذر . ( 4 ) . س : نگه كرد زاهد چو . ( 5 ) . ل : تو از در .
شرح الكنوز و بحر الرموز ( فارسى ) — صفحة 368 | پير جمال الدين محمد اردستانى / اميد سرورى