چو تابان بُد انوار و رخسار او * شدند از دلوجان خريدار او
4720 بزرگ زمين بود و مير زمان * چه گر طفل بود آن شه بىنشان
چو دُر دَر صدف رفت آن آفتاب * نهان بِه شهنشاه زير نقاب
بپوشيد خرقه ز روى رضا * كه عهد صبى « 1 » آن شه باوفا
خبير از ازل « 2 » بود و سرّ ابد * انيس احد بود و نور صمد
بصير درون بود آن نور پاك * چو گنجى روان بود بر روى خاك
4725 چو آن گنججويان خاكى نهاد * كه با درد باشند و با عشق شاد
ربودند او را به قلب سليم * نشاندند در جان چو درّ يتيم
چو شد سال آن شه دو پنج و چهار * همىجُست دايم يكى مرد كار
به هرجا بديدى يكى دردناك * زدى آه و فرياد بس صعبناك
كه اوّل طلبكار راه خداى * نجويد به عالم « 3 » به جز رهنماى
4730 چو طفلان گمگشته گريان بود * چو شمع دلافرُوز سوزان بود
بهسان گدايان رود دربهدر * كه باشد بيابد نشان پدر
همىبود دايم ابا سرخوشان * نمىبود غايب ز دردىكشان
كه از اهل عشق آن خبردار دل * شدى شاد و خندان ز انوار دل
ز ميراث بودش بسى ملك و مال * همه بذل مىكرد آن خوشخصال
4735 به هرجا همىريخت زر همچو خاك * به تن جامه مىكرد هر لحظه چاك
يتيمان و عوران و بيوهزنان * همىداد زرشان ز مردم نهان
نه از لاف گويم سخن نى گزاف « 4 » * كه جز وى نيايد چو شه در مصاف « 5 »
چو فرزند ادهم نبود آن عزيز * كه با خود نبرد از جهان يك پشيز
چه گر بلخ بگذاشت « 6 » آن سادهمرد * نيامد به ميدان مردان فرد
4740 اگر پيرپرور بُدى شاه بلخ * نخوردى درين راه شوراب تلخ
هامش
( 1 ) . اصل : صبى .
( 2 ) . ن : خبير ازل .
( 3 ) . اصل : عالم .
( 4 ) . ج ، س : نه گزاف .
( 5 ) . ل : نيامد شهى در مصاف ؛ ج : نيامد چو شه در مصاف ؛ س : نيامد كسى در مصاف .
( 6 ) . س : چه كز بلخ بگذشت .