همه صرف كردى زر و ملك و مال * نديدى درين راه رنج و ملال
از آن مست و عاشق نگشت آن خديو * كه دربند بگذاشت « 1 » اسباب ديو
رفيقى گرش بودى آن مرد كار * درين راه كردى چو شه زر نثار
چه گر مرد ره بود عاشق نبود * رخ خويش دلبر به عاشق نمود
4745 جمالى خدا را كه معذور دار * گر اهل صوامع نبينند يار
از آن خودپرستند و مشغول كار * كه بىيار كوشند در كوهسار
نخورده يكى جام با روى يار « 2 » * ننوشيده در هجر هم زهر مار
بخيلند از آن مرد صحبت نيند * قبيحند « 3 » و در خورد الفَت نيند « 4 »
چو كفتار جويند سوراخ تنگ * گريزان ز صحبت چو از روم زنگ
4750 نشان واماندگان راه حق كه به خود مشغول شوند و غافل از سيّارگان « 5 » كوى دوست باشند و از طمع مال و جاه در پردهء بيگانگى بمانند و در دام دنيا گرفتار شوند و چون « 6 » طعمهاى به نزديك دهان رسانند هلاك گردند ، مثالى بشنو تا عبرت « 7 » بگيرى و با اهل محبّت نشينى و ذكر اهل غفلت و خلوت نكنى و صحبت گزينى . « 8 » و صلّى اللّه على خير خلقه محمّد و آله و سلّم . « 9 »
چنين گفت گوياى « 10 » احوال شاه * كه پيوسته مىبود با سوز و آه
كه همچون خليل آن دلوجان من * خبر داد از آتش خويشتن
كه فكرم همين بود « 11 » در كودكى * كه يارى بيابم « 12 » لطيفِ زكى
به پيران دانا بدى ميل من * به خوبان شدى شوقم از انجمن
ابا اهل صورت ابا اهل جاه * نبود التفاتى مرا هيچگاه
هامش
( 1 ) . م : كه بگذاشت دربند .
( 2 ) . م ، مصراع اول :[ نه جامى بخوردند با روى يار ] .( 3 ) . س : مسيحند .
( 4 ) . س : الفت بلند .
( 5 ) . س : ستارگان .
( 6 ) . م : در دام دنيا و چون .
( 7 ) . ل : مثلى بشنو كه تا عبرت .
( 8 ) . ل : در ادامه دارد : نظم ، بقيهء جمله را ندارد .
( 9 ) . م ، ن ، ج ، س : و صلى اللّه على محمد و آله ( ن ، س : و سلم ) .
( 10 ) . س : جوياى .
( 11 ) . ل : همىبود .
( 12 ) . اصل . بيابم .