كه از آتش عشق دل زنده گشت « 1 » * نه از عشق محمود پاينده گشت « 2 »
اگر چشم عشقش نمىبود باز * نمىديد حسن و جمال اياز
حكايت
شنيدم كه محمود چون گشت باز * سوى عالم جان به درد اياز
4685 پس از مدّتى ديد شخصى به خواب * دو شمع فروزنده بر روى آب
كه يعنى كه محمود آشفته حال * سراسر پذيرفته جسمش زوال
تنش گشته با خاك آن دردمند * و ليكن دو چشمش نديده گزند
چو چشمش نبد جُز به روى اياز * همىريخت نور و همىكرد ناز
و ليكن نَبُد اجمع اعضاى « 3 » او * ندارم من از درد پرواى او
4690 كه تا شرح گويم يكايك درست * كه دل جمع بايد به روز نخست
چو زين چشم مىديد روى اياز * بهسان جنب بود [ كآرد ] نماز « 4 »
دلش مست شاهى بُد و ملك و مال * از آن ديد جسمش به آخر زوال
ببين روى دلدار از چشم دل * كه مخفيست چون جان درين آب و گل
اگر يار جويى و انوار دل * درين ره مينديش از آب و گل
اگر يار جويى و انوار دل * درين ره مينديش از آب و گل
4695 كه آدم در اوّل برآمد ز گل * تو از گل مشو دور اى جان و دل
مبين همچو محمود روى اياز * نظر كن سوى خُلق و خوى اياز
به دل در ره يار بايد شدن * چو منصُور بر دار بايد شدن
نه چون غنچه بودى در آغاز كار * زدى خنده چون گل به ديدار خار « 5 »
كه يعنى رفيقان بىاعتبار * بهشتى به گلزار در همچو خار
4700 بيا سوى كوره كه گردى گلاب * كه گل پيش طفلان فروريزد آب
مكن ياد اطفال در نزد پير * كه پيرَست چون دل بصير و خبير « 6 »
هامش
( 1 ) . ل : شد .
( 2 ) . ل : شد .
( 3 ) . م ، ل ، ج ، س : نبد جمع اجزاى .
( 4 ) . اصل : كار .
( 5 ) . ج ، س : بديدى ز خار .
( 6 ) . ن : خبير و بصير ؛ ج ، س : عليم و بصير .