ز مشرق برآمد يكى قرص حور * بپوشيده بر رو « 1 » نقابى ز نور
به سَر دركشيده ز انوار ميغ * كه از تاب آن « 2 » ميغ مىريخت تيغ
ز نوك سنانش به هر برج و كاخ * گه ايما نمودى شدى شاخ شاخ
ز مولود او « 3 » شد جهان بىقرار * زمان خود زمانى نبُد پايدار
4625 ازآنرو برادر بكشت از نخست * كه با فرد همتا نباشد درست
به دوران تيمور غارتپرست * كه فتنه درآمد ز بالا و پست
كشيدند تركان و بلغاريان * همه تيغ خونبار بر تازيان
درآمد دليرانه بابش به صف * به تير اجل گشت جانش هدف
سرِ آن سپهدار پيدا نشد * به هر سو بجُستند قطعا نبُد
4630 شجاع زمان بود و مير شجاع * چو خضر اندر آن روز گفت الوداع
ازآنروى تركان همىداشت دوست * كه بلغار مىديد در سرّ پوست
به هم ريخت عالم ز اقدام او * كه تا سكّه يابد زر از نام او
چو احمد كزو طاق كسرى بريخت * چو حيدر كه كافر ازُو مىگريخت
چو بابش نماند « 4 » و جهان شد خراب * چو موسى نهان گشت « 5 » در نار و آب
4635 چو عيسىِ مريم جدا شد ز شهر * چو موسى روان گشت با آب نهر
به شيرازش آورد داراى جان * كه تا سرّ پنهانش گردد عيان
چنين گفت داراى آن جسم پاك * كه بود از عدو او بسى « 6 » خوفناك
ازآنرو من آن دُر چون جان جان * همىداشتم از خلايق نهان
كه مقبول جان بود و مشهور بود * ز سَر تا به پا جملگى نور بود
4640 سه سالش فزون بود و چارش نبود * در آن چار و ناچار يارش نبود
در آن مسجد نو گرفتم وثاق * به هرچند روز از غم و اشتياق
به گردون همىكردم او را سوار « 7 » * كه ايام گل بود و فصل بهار
هامش
( 1 ) . ل ، ن ، ج : بر رخ .
( 2 ) . ل : او .
( 3 ) . س : آن .
( 4 ) . س : تابش نماند .
( 5 ) . روان گشت .
( 6 ) . ل ، ن ، س : كه بود او ز دشمن بسى .
( 7 ) . اصل : سوار .