كلام خدا و حديث رسول * ازُو گشت روشن به قدر عقول
چه گويم كه آن مصحف تر و خشك * چو آهوى تاتار مىريخت مشك
ازآنرو كه عهد ازل ياد داشت * ابا ياد جانان دل شاد « 1 » داشت
4585 و ليكن چو آدم درين خاكدان * همىجست پيرى به بخت جوان
كه تا پختگى يابد از پخته « 2 » جوش * كه از پخته جوشَست ذوق و خروش
به جان درپذيرفت امر خديو * به عزم سفر رفت در قتل ديو
كه با نفس فرضَست جنگ و جدال * كه از نفس خيزد هميشه ملال
تو بيخ ملال و زوال اى جمال * يقين دان كه مخفيست در زرد و آل
4590 تو اين سرخ و اسفيد « 3 » و زرد و سياه * به آب سيَه ريز اى مرد راه
چو طوبى سر طوع در پيش دار * مكش سر به بالا چو چوب چنار
مرو سوى كفران چو فرزند نوح * مكن خاك عصيان به چشم فتوح
چو آن جوهر پاك پراشتياق * كه شاه جهان گشت و شيخ عراق
يتيمانه بنشست و شد دربهدر * گرفت آخرالامر جاى پدر
4595 اگر شرح سيرش دهم در طريق * شود راه خالى « 4 » نماند رفيق
جمالى همان به كه قدر عقول * كنى رو به شرح فروع و اصول
گر از روم گويم و گر از عراق * مثالى بود از دم اشتياق
ز بهر تو چون نى حكايت كنم * چو حاضر نباشى شكايت كنم
زمانى ز مشفق تو غايب مباش * امير زمان باش و نايب مباش
4600 كه بىتو ندارم حضور و قرار * كه شهد جدايى بود زهر مار
ز دردم سماوات بگريست دوش * ازينست دريا به افغان و جوش « 5 »
هزاران يكى قطره بر خاك ريخت * ز زهرى كه بر جان غمناك « 6 » ريخت
جهان گشت پُرگل ز خوناب چشم * به درياى خون شد دُرِ ناب چشم
به چشمت كه چشمم چو جيحون شدَست * به جانت كه جانم همه خون شدَست
هامش
( 1 ) . م : دلى شاد .
( 2 ) . س : يابد و پخته .
( 3 ) . ج ، س : اسپيد .
( 4 ) . س : راه جانى .
( 5 ) . ل : دريا به جوش و خروش .
( 6 ) . ج ، س : جان ترياك .