بسى « 1 » شير پشمين كه آراستند * كه ميرى و پيرى همىخواستند
چو ميرى بديدند زانو زدند * بر شيرمردان چو بانو شدند
كه يعنى علم چون برافراختند « 2 » * به صورت بماندند و درباختند
بيا سوى آتش مرو « 3 » سوى آب * كه من دوست دارم شراب و كباب
كه اين هر دو دايم به سوزند « 4 » و جوش * برآيد ز دلشان هميشه خروش
يكى داغ داغَست از بهر يار « 5 » * يكى تلخ تلخَست چون زهر مار
هرآنكو ندارد به دل داغ دوست * چو زاغ سيهپوش او باغجوست
4550 به يك دانه بفروخت بابا بهشت * درآمد چو مستان به كنج كنشت
كه ميدان عشقَست اين روى خاك « 6 » * تو چون خاك گشتى ز سنگت « 7 » چه باك
من آن باغ بىبر « 8 » بسى ديدهام * از آن قامت دوست بگزيدهام
مكان زنانَست و حور « 9 » و قصور * در آن رنگ و بو من نديدم حضور
نگردى جز از آتش عشق صاف * ابا تيغ دردش درآ در مصاف
4555 شنيدى كه هرگز كسى در مصاف * كند تيغ و شمشير خود در غلاف « 10 »
بيا جان شيرين كه خسرو ز درد * لباس وساوس همه چاك « 11 » كرد
در آتش درآ زود همچون خليل * كه در نار عشقَست نور جليل
امام تو عشقَست و در تو نهانست * نى از عشق همواره اندر فغانست « 12 »
بيا سوى ميخانه مَى نوش كن * همه ذكر ماضى فراموش كن
4560 بيا پيشتر زود « 13 » و پيش آر گوش * مشو تلخ چون زهر و در خود به جوش
كه تا گويم از هجر شيخ عراق * كه تلخَست در وصل زهر فراق
هامش
( 1 ) . م ، ن ، ج ، س : بسا .
( 2 ) . س : برافروختند .
( 3 ) . ل : برو .
( 4 ) . ل : بشورند .
( 5 ) . س : نار .
( 6 ) . س : رو به خاك .
( 7 ) . س : ز ننگت .
( 8 ) . س : اين باغ بىسر .
( 9 ) . س : مكان و زمان است حور .
( 10 ) . ل : خود را غلاف .
( 11 ) . ج ، س : وساوس به خود چاك .
( 12 ) . م ، مصراع دوم :[ ز عشقست نى زار و اندر فغانست ] .( 13 ) . ل : بيا زودتر پيش .