زمانى تو هم گوش دل پيشم آر * ز اغيار دورى گزين بهر يار « 1 »
كه رمزى بگويم ولى در غلاف * كه باشد بنوشى « 2 » ازين درد صاف
كه در سرّ درديست صهباى صاف * به چشمت كه اين راز مشنو گزاف
4510 تو نصح پر از شهد و باروى يار * چو شير و شكر خور نه چون زهر مار
كه تا بازگويم درين داستان * حديث « 3 » گذشته كه در ماست آن
درآرم به پيشت مه و آفتاب * اگر دارى آتش نهان زير آب
جمالى خليلانه در نار شو * ز گلخن درآ سوى گلزار شو
مشو همچو فرعون مشغول آب * كه در آب باشد بسى پيچوتاب « 4 »
4515 بود صورت علم مانند آب * همه خواب غفلت دهد فتح باب « 5 »
در اطراف عالم يكى ز اهل علم * به نادر [ درآيد دلش ] « 6 » سوى حلم
فرورفته در عجب و در « 7 » آز و ناز * درونشان به مانند سير و پياز
جمالى نگفتم بيا باده نوش * به دل درمياور خيال وحوش
مدر پرده بر روى اهل جهان * كه هستند دايم به خواب گران
در بيان آنكه هر نعمت كه آسان به دست آيد ، بىلذّت باشد
صورت ، حجاب سيرتست و اگر حجاب جسمانى نبودى سيرت از صورت ، لذّت نيافتى و حال آنكه در عالم صورت ، سيرت مغلوب صورتست . تا شخص صورت خود ويران نكند ، ره به سيرت نبرد ، و اين معرفت به جان كندن « 8 » حاصل شود و كار به زبان راست نيست طفلان راه به زبان عادت كردهاند « 9 » و فريفتهء صورت گشته و بىخبر كه دل چه
هامش
( 1 ) . ج : گزين زينهار .
( 2 ) . كه باشد نيوشى .
( 3 ) . م : حديثى .
( 4 ) . ج ، مصراع دوم :[ همه خواب غفلت دهد فتح باب ] .( 5 ) . س : فتح و باب .
( 6 ) . اصل : بنادر درآيد درآيد دلش .
( 7 ) . از عجب در .
( 8 ) . ل : ويران نكند به سيرت راه نبرد و اين معنى بجان كندن .
( 9 ) . س : حاصل شود كه به زبان راست نيايد طفلان را كه به زبان .