چو در عشق و درد وافى نبود * چو صوفىِ مىخواره « 1 » صافى نبود
مريدان ز تقليد و اخبار خشك « 2 » * نبردند راهى به تاتار و مشك
4455 به خلوت نشستند و گريان شدند * چو ميّت همه سرد و بىجان شدند
چو چشم دل اندر مريدان گماشت * غم و درد دلدار را واگذاشت « 3 »
به بند محبّت نَبُد دلفگار * از آن يار بگذاشت آن بىقرار
چو يارش درآمد ز پى بىگمان * نديدند فيضى ز سُود و زيان
كه بىروى استاد كس ره نبرد * نگهدار استاد اى طفل خرد « 4 »
4460 كه طفلى چه گر ريش دارى و كيش * نه هم ريش دارند بزهاى پيش « 5 »
بزان ريش دارند و پشمينه ميش * تو از ريش و خرقه مرو بيش پيش
جمالى تو بزها و جوق خران * بهل تا بچَرّند بىذوق جان
به صحراى روم و ختن بازگرد * بگو حال آن آهوى و شير « 6 » مرد
چو شيخ عراق اين ره همچو موى * نورديد با پير بربود گوى
4465 ز رومش فرستاد حق يار دل * كه با شيخ آمد درين « 7 » آب و گل
چو آن شمع سوزان شبزندهدار * در حق بسى زد به ليل و نهار « 8 »
ز دنيى و عقبى خبردار شد * چو طوطى شكربار « 9 » اسرار شد
پس از جانب روم يك شهريار * ز اولاد سلطان بربسته بار
برآمد به جاى پدر بر سرير * يكايك بپرسيد حال از وزير
4470 ز خواهر بپرسيد و گمگشتنش * فرستاد هر سو به آوردنش
چو معلوم گشتش كه گشت آن صنم * ز تقدير شيخ جهان را حرم « 10 »
بسى رخت و اسباب « 11 » با سيم و زر * به خواهر فرستاد « 12 » آن تاجوَر
هامش
( 1 ) . س : مىخاره .
( 2 ) . ج ، س : انكار خشك .
( 3 ) . ن ، س : دلدار خود واگذاشت .
( 4 ) . ل ، ج ، س : خورد .
( 5 ) . س : بزهاى ميش .
( 6 ) . آهو و شير .
( 7 ) . ل : ازين .
( 8 ) . اصل : نهار .
( 9 ) . ج : شكر دار .
( 10 ) . م ، مصراع دوم :[ سراپردهء شيخ ازو شد حرم ] .( 11 ) . م ، ن ، س : بسى مال و اسباب .
( 12 ) . م : بر خواهر آورد .