لوندى « 1 » گزينند بر امر دوست * چو زاغان نشينند بر قشر و پوست
و گر نيز در كسب كوشند و كار « 2 » * در آن كسب باشند بىاختيار
كه از فكرت خود عملها كنند * خزف چون درم در بغلها كنند
گريزند از استاد چون طفلكان * بسازند در ره مكان و دكان « 3 »
4420 چو شيخ آن عملها همه خوب كرد * به عزّت نظر سوى محبوب كرد
عمل كان نبخشد درين سر ثواب * پسنديده نبود ايا جان باب
به اخلاص بايد عمل اى سليم * كه عامل نگردد چو ديو رجيم
در اوّل گذشت آنكه شيخ عراق * به خوارزم رفت از ره اشتياق
ز تركان نظر برد آن گنج پاك * كه تا شد جدا پاك از جنس خاك
4425 تو نيز ار همىخواهى از خود حضور « 4 » * بكوش و جدا كن ز هم نار و نور « 5 »
چه گر نار نورَست و نورَست نار * تو دلدار و اغيار يكسان مدار
چه گويم كه گوش كس آزاد « 6 » نيست * خرابست اين ملك و آباد نيست « 7 »
تو صد شاخ بنشان و آبش مده * كه بىبر بود باغت اى مير ده
عمل نيك بايد در آغاز كار * كه ميوه دهد شاخ بعد از بهار
4430 چو سلطان كامو به عقد صَداق * درآورد آن ماه را در وثاق
چو نى در حديث و حكايت شدند * چو مى دور از اهل شكايت شدند
كه سالك در اوّل « 8 » كند كسب و كار * كه تا روز آخر بگيرد قرار
درآمد نگارش « 9 » چو گل در كنار * كه در خوارى آن شه « 10 » نمىداشت عار
تبرّا ز خود كردى از بهر يار * بخوردى چو شكّر همه زهر مار
هامش
( 1 ) . س : لويدى .
( 2 ) . ل : كسب باشند و كار .
( 3 ) . ل : دوكان .
( 4 ) . م ، مصراع اول :[ تو نيز ار طمع دارى از خود حضور ] .( 5 ) . س ، مصراع دوم :[ بكوش و ز هم كن جدا نار نور ] .( 6 ) . س : كسى زاد .
( 7 ) . م ، مصراع دوم :[ خرابست ملكى كه آباد نيست ] .( 8 ) . ج ، س : آخر .
( 9 ) . ل : نگارش درآمد .
( 10 ) . ج : آن مه .