مع القصّه رفتند تا پيش شيخ * كه مرهم بيابد دل ريش شيخ
چو شيخ آن صنم ديد با مرد كار * چو گل خوش برآمد به وقت بهار
چو پرده برافتاد از روى او * بجوشيد در خود چو مى در سبو
چو نى شور و افغان و زارى نمود * حكايت بسى كرد ازين دير و زود
شكايات كردى دلش چون فقير * كه در روى او ديد سرّ امير
4405 جمالى چو اين نورِ رهدان ماست * كه چون عشق پيوسته « 1 » در جان ماست
چو خورشيد تابان به هر صُبح و شام * ز برجى نمايد رخ اندر غَمام
سزد گر چو نى من حكايت « 2 » كنم * ز آثار ظلمت شكايت « 3 » كنم
تتمهء حكايت شيخ عراق و روشن گشتن كرامات « 4 » اوليا ؛ و درستى وعدهء حقتعالى كه در باب ظهور جوهر « 5 » الذّات پسر او ، « 6 » با او ، فرموده بود . و ظاهر شدن اين حال بر خلق به 4410 مثال آفتاب . « 7 » همچنانچه يحيى از زكريّا - صلوات اللّه على نبيّنا و عليهما - « 8 » پديد آمد شيخ امام الدّين محمّد از قطب الاقطاب زين الدّين عبد السّلام كامويى « 9 » تولد يافت . و شرح آمدن برادران حرم شيخ « 10 » و از نظر او قوّة يافتن و باز به پادشاهى رسيدن . « 11 » و صلّى اللّه على خير خلقه محمّد و آله و سلّم . « 12 »
بده ساقيا جام مى آشكار * به كورىِ دوران بىكسب و كار
4415 ازآنرو نبينند رخسار يار * كه بىاختيارند در اختيار
هامش
( 1 ) . ل ، ن ، ج : كه پيوسته چون عشق .
( 2 ) . س : شكايت .
( 3 ) . س : حكايت .
( 4 ) . س : و روش كرامات .
( 5 ) . ل : جواهر .
( 6 ) . م : الذات به سرّ او ؛ س : الذات كه پسر او .
( 7 ) . س : تمثال آفتاب .
( 8 ) . م ، ن : صلوات اللّه عليهما و السلام ؛ ل : على نبينا و عليه السلام ؛ س : صلوات اللّه عليه .
( 9 ) . س : تمثال آفتاب .
( 10 ) . م : برادران حليله شيخ .
( 11 ) . م : باز به پادشاهى استقامت گرفتن ، ادامهء جمله را ندارد ؛ ل ، ن ، ج ، س : تولد يافت و شرح پادشاه شدن ( ن ، ج ، س : برادر ) حرم شيخ و خبر يافتن از حال خواهر و تحفه پيش او فرستادن ؛ ل : ادامهء جمله را ندارد .
( 12 ) . ن : آله و صحبه و سلم ؛ ج : و صلى اللّه على محمد و آله ؛ س : تنها دارد « و السلام » .