به شب خواجه تاجر همه كاروبار * بدانسته بُد همچو روز آشكار « 1 »
چو چشمش بيفتاد بر مشترى * برى شد برى از غم آن پرى
4380 نمودار زيد او ز زينب گذشت * چو يس همىخواند آن سرگذشت
چو طه همىديد رخسار دوست * چو وَ النّجم مىريخت انوار دوست
كه شب ديده بود او رخ آفتاب * كه از تابش مهر شد دل كباب
چو تاجر عيان ديد روى دليل * بر او همچو گل گشت نار خليل
چو مردان كمر بست و برخاست چست * ز كامو و از شيخ احوال جست
4385 چنين گفت تاجر كه دوش اى دليل * چو موسى گذشتم من از رود نيل
نيم همچو هامان كه آرم حسد * مسيحاى وقتم ندارم جسد
دليل و شفيع منَست اين صنم * كه در پيش تيغش شدم چون غنم
من اين گنج پنهان و يك بدره زر « 2 » * به درگاه شيخ آورم اى پسر
به درگاه سلطان كامو رويم * كه مشتاق ديدار آن سروريم
4390 سپاريم دست و دل و جان به دو * كه تا ما نباشيم باشد هم او
به درگاه آن قطب عالم رويم * كه از جان طلبكار روى وِييم
كجا شكر اين فضل و نعمت كنيم * چرا خاك در چشم فرصت كنيم
كم افتد چنين صيد در دام مفت * كه ديدَست اين باده و جام مفت ؟
بياييد تا رو به ساقى كنيم * خيالات پوسيده باقى كنيم
4395 چو مردان همه « 3 » رو به راه آوريم * سجودى به ابروى شاه آوريم
درآريم نزد وى اين ارمغان * به مخزن سپاريم اين گنج جان « 4 »
چو كلبان بگرديم در كوى او * چو مستان بگيريم گيسوى او
چو تاجر درين كار جَلدى نمود * حق اندر دلش صدق و عزّت فزود
چو تاجر درين باب بنهاد سَر * حقيقت در آن حال بگشاد در
هامش
( 1 ) . س : روز شكار .
( 2 ) . م : يك صرّه زر .
( 3 ) . اصل : همه .
( 4 ) . س : گنج و جان .