ز عشق جمالش نى اندر فغانست * ازآنرو هميشه به لعلش نهانست
به امّيد لعلش مى خوشگوار * به خم در زند جوش با صد شرار
چو نى عور گشتم من از درد وى * كه نى نيز نوشد از آن لعل مى
4360 چو تاجر از آن خواب بيدار شد * ز احوال دختر خبردار شد
چو خورشيد تابان بيفشاند نور * كه عالم از آن نور دارد حضور
به سِر « 1 » در بدانست شيخ عراق * كه عُمرى همىسوخت در اشتياق
طلب كرد خادم كه اى درگشا « 2 » * در از روى مهجور ما برگشا
بس اين درد و هجران كه ديد آن صنم * به نزد من آور كه يارش منم
4365 روان شو به كاشان چو باد بهار * به خيل كنيزان بجوى آن نگار
كه چون يوسف از چنگ گرگان رهيد * به بازار عشقست در من يزيد « 3 »
ز دلّال احوال آن ماه پرس * كه فرضَست دلّاله از بهر عُرس
كه دلّال داند كه دارد قماش * شناساى هر جنس داند بهاش
تو احوال آن گنج پردرد و رنج * نهان دار زنهار مانند گنج
4370 مريد « 4 » آن « 5 » نصيحت به جان درنهفت * چو اسرار گنجش به كس وانگفت
روان شد به كاشان ز بهر مراد * نَاستاد در راه مانند باد
چو اولاد حيدر به كاشان رسيد * چو مخمور زارى كه يابد نبيد
به درگاه دلال شد راز گفت * به دلّال احوال خود بازگفت
بدانست دلّال آگه ز حال * كه اين مشترى هست جنس هلال
4375 توان ديد اسرار هر مشترى * چو نقش نوشته در انگشترى
دو دست خريدار و جوياى بِر * گرفت آن شناساى احوال « 6 » سِر
به درگاه خرگاه آن خواجه برد * كه در جام او بود آن صاف و درد
هامش
( 1 ) . اصل : به سر ( بسر ) .
( 2 ) . س : خادم اين درگشا .
( 3 ) . ل : من مزيد .
( 4 ) . ج ، س : بريد .
( 5 ) . م : اين .
( 6 ) . ج ، س : اسرار .