تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح الكنوز و بحر الرموز ( فارسى ) — صفحة 346

مساهمون:

ص٣٤٦
ز عشق جمالش نى اندر فغانست * ازآن‌رو هميشه به لعلش نهانست به امّيد لعلش مى خوش‌گوار * به خم در زند جوش با صد شرار چو نى عور گشتم من از درد وى * كه نى نيز نوشد از آن لعل مى 4360 چو تاجر از آن خواب بيدار شد * ز احوال دختر خبردار شد چو خورشيد تابان بيفشاند نور * كه عالم از آن نور دارد حضور به سِر « 1 » در بدانست شيخ عراق * كه عُمرى همىسوخت در اشتياق طلب كرد خادم كه اى درگشا « 2 » * در از روى مهجور ما برگشا بس اين درد و هجران كه ديد آن صنم * به نزد من آور كه يارش منم 4365 روان شو به كاشان چو باد بهار * به خيل كنيزان بجوى آن نگار كه چون يوسف از چنگ گرگان رهيد * به بازار عشقست در من يزيد « 3 » ز دلّال احوال آن ماه پرس * كه فرضَست دلّاله از بهر عُرس كه دلّال داند كه دارد قماش * شناساى هر جنس داند بهاش تو احوال آن گنج پردرد و رنج * نهان دار زنهار مانند گنج 4370 مريد « 4 » آن « 5 » نصيحت به جان درنهفت * چو اسرار گنجش به كس وانگفت روان شد به كاشان ز بهر مراد * نَاستاد در راه مانند باد چو اولاد حيدر به كاشان رسيد * چو مخمور زارى كه يابد نبيد به درگاه دلال شد راز گفت * به دلّال احوال خود بازگفت بدانست دلّال آگه ز حال * كه اين مشترى هست جنس هلال 4375 توان ديد اسرار هر مشترى * چو نقش نوشته در انگشترى دو دست خريدار و جوياى بِر * گرفت آن شناساى احوال « 6 » سِر به درگاه خرگاه آن خواجه برد * كه در جام او بود آن صاف و درد
هامش
( 1 ) . اصل : به سر ( بسر ) . ( 2 ) . س : خادم اين درگشا . ( 3 ) . ل : من مزيد . ( 4 ) . ج ، س : بريد . ( 5 ) . م : اين . ( 6 ) . ج ، س : اسرار .