چو تاجر بديد آن صنم ناگهان * دل از دستش افتاد اندر زمان
به عين اليقين ديد گنجى گران * بپرسيدش از حال و كار و مكان
صنم گفت با او كه اى جبرئيل * در آتش فتادم من چون « 1 » خليل
4340 به سرّم نهانى خضر گفت راز * كه در آتش غم بسوز و بساز
به ارباب صورت مشو همنشين * قيامت بر قامت خود ببين
مجو آز و مسپر « 2 » ره عافيت * مبين اى مسافر به جز عاقبت
چو تاجر ز مهپاره شد دلگران * به محمل نشاندش نهان نهان « 3 »
چو گنجش نهان كرد و درّ يتيم * كه همراه نقدَست بس خوف و بيم
4345 ز رومش سوى شهر كاشان رساند * در آن شهر و كشور دو روزى بماند
همىخواست تاجر كه بفروشدش * كه مىداد وسواس نفس بدش
و ليكن ندانست كان ماهتاب * نبيند رخش را به جز آفتاب
در آن آز و وسواس خوابش گرفت * در آن « 4 » خواب ساقى شرابش گرفت
چنين ديد كز اوج « 5 » جان ناگهى * در حجره بگشود شاهنشهى
4350 كه يعنى سپهدار اهل فتوح * به پيشش درآمد نمودار رُوح
به دو گفت سلطان جان و جهان « 6 » * كه اين مخزن روح مفروش هان
نگهبان او باش كز نزد ما * خريدار او مىرسد اى كيا
بدانست تاجر كه آن مصطفاست * كه در فاش و پنهان هم او رهنماست « 7 »
رسول عيانست و شاه نهان * نگهدار جانَست و روح و روان « 8 »
4355 خبردار سرّست و بيناى كل « 9 » * سپَهدار دارين و ساقىِ مل
خريدار در دَست و جوياى سوز * ازُو خاست جمله كنوز و رموز
هامش
( 1 ) . س : فتادم ببين چون .
( 2 ) . ل : آزو مىبر .
( 3 ) . ل : نهان و نهان ؛ س : نهان در نهان .
( 4 ) . س : وز ان .
( 5 ) . ل : ديد در اوج .
( 6 ) . ل ، س : جان جهان .
( 7 ) . ل : همان رهنماست .
( 8 ) . ل : روح روان ؛ ج ، س ، مصراع دوم :[ نگهدار روحست و جان و روان ] .( 9 ) . س : جوياى كل .