چو دانست دختر كه از بهر اوست * كه دايم دو لشكر ز كين روبروست
قرارى درآمد در آن گنج « 1 » زر « 2 » * برست از شريران هفتاد سر
نشاندش به كنجى خضر تا به روز * بِدو كرد روشن رموز كنوز
4320 پس آنگه جدا گشت از بوم خويش * كه تا شاد گردد ز مخدوم خويش
بجنبيد قوّت در اسرار شيخ * كه جذبَست و همّت همه كار شيخ
به نزديك پيران بجان بنده باش * پس از نور خدمت به دل زنده باش
به جز حق در اسرار پيران مجو « 3 » * چنين گَنج در كُنج ويرانه جو « 4 »
چو دختر به راه بيابان بماند * غريبانه تنها و حيران « 5 » بماند
4325 روان شد چو گنجى به كُنجى نشست * به خود در عجب ماند از آن سرگذشت
يكى مرد تاجر كه از بهر كار * سراسيمه مىگشت در هر ديار « 6 »
بر آن گَنج كُنجين « 7 » گذارش فتاد * نظر بر رخ آن نگارش فتاد
نگار طلبكار جوياى يار « 8 » * چو تاجر نظر داشت بر نفع كار
كه آشفته باشد طلبكار غيب * نباشد ولى خالى از شك و ريب
4330 اگر جام صهبا به پيشش نهند * و گر مرهم دل به ريشش نهند
و گر پهلوان پنبه « 9 » بيند ز دور * و گر شير نر بيند اندر حضور
نيابد به دل در قرارى دمى * پياپى رسد بر غم او غمى
چو تاجر بديد آن رخ افروخته * چو آتش برآمد بر سوخته
چو بلبل بناليد بر بوى گل « 10 » * چو مخمور بشتافت در سوى « 11 » مل
4335 ندانست تاجر كه آن كان لعل * ز عشق « 12 » كه دارد ابر نار ، نعل
كه در نار عشقَست كان حيات * نيابد جز از عشق عالم ثبات
هامش
( 1 ) . ج : كنج .
( 2 ) . س : گنج و زر .
( 3 ) . ل : پيران مبين .
( 4 ) . ل : ويران ببين .
( 5 ) . اصل : حيران .
( 6 ) . ج : پركار دار .
( 7 ) . ج : كنج گنجين .
( 8 ) . اصل : يار .
( 9 ) . اصل : پنبه .
( 10 ) . م ، ن ، ج ، س : در پاى گل .
( 11 ) . م ، ن ، ج ، س : بر سوى .
( 12 ) . ل ، ن ، ج ، س : ز بهر .