تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح الكنوز و بحر الرموز ( فارسى ) — صفحة 344

مساهمون:

ص٣٤٤
چو دانست دختر كه از بهر اوست * كه دايم دو لشكر ز كين روبروست قرارى درآمد در آن گنج « 1 » زر « 2 » * برست از شريران هفتاد سر نشاندش به كنجى خضر تا به روز * بِدو كرد روشن رموز كنوز 4320 پس آنگه جدا گشت از بوم خويش * كه تا شاد گردد ز مخدوم خويش بجنبيد قوّت در اسرار شيخ * كه جذبَست و همّت همه كار شيخ به نزديك پيران بجان بنده باش * پس از نور خدمت به دل زنده باش به جز حق در اسرار پيران مجو « 3 » * چنين گَنج در كُنج ويرانه جو « 4 » چو دختر به راه بيابان بماند * غريبانه تنها و حيران « 5 » بماند 4325 روان شد چو گنجى به كُنجى نشست * به خود در عجب ماند از آن سرگذشت يكى مرد تاجر كه از بهر كار * سراسيمه مىگشت در هر ديار « 6 » بر آن گَنج كُنجين « 7 » گذارش فتاد * نظر بر رخ آن نگارش فتاد نگار طلبكار جوياى يار « 8 » * چو تاجر نظر داشت بر نفع كار كه آشفته باشد طلبكار غيب * نباشد ولى خالى از شك و ريب 4330 اگر جام صهبا به پيشش نهند * و گر مرهم دل به ريشش نهند و گر پهلوان پنبه « 9 » بيند ز دور * و گر شير نر بيند اندر حضور نيابد به دل در قرارى دمى * پياپى رسد بر غم او غمى چو تاجر بديد آن رخ افروخته * چو آتش برآمد بر سوخته چو بلبل بناليد بر بوى گل « 10 » * چو مخمور بشتافت در سوى « 11 » مل 4335 ندانست تاجر كه آن كان لعل * ز عشق « 12 » كه دارد ابر نار ، نعل كه در نار عشقَست كان حيات * نيابد جز از عشق عالم ثبات
هامش
( 1 ) . ج : كنج . ( 2 ) . س : گنج و زر . ( 3 ) . ل : پيران مبين . ( 4 ) . ل : ويران ببين . ( 5 ) . اصل : حيران . ( 6 ) . ج : پركار دار . ( 7 ) . ج : كنج گنجين . ( 8 ) . اصل : يار . ( 9 ) . اصل : پنبه . ( 10 ) . م ، ن ، ج ، س : در پاى گل . ( 11 ) . م ، ن ، ج ، س : بر سوى . ( 12 ) . ل ، ن ، ج ، س : ز بهر .