چو از خواب « 1 » خوشِ آن يَل و پاسبان * همه مست گشتند و غافل ز جان
خضر گفت با دختر پادشاه * كه برخيز پنهان درآ سُوى راه « 2 »
كه حق بر تو دارد نظر اى صنم * كه هستى درين راه ثابتقدم
اگرچه نديدى به جز درد و غم * شكايت نكردى ز جور و الم
بسى ره بريدى به علم اليقين * كه تا روى بنمود عين اليقين
4285 كنون نيك بنگر خضر يار تُست * درين دشت و كشور نگهدار تُست
مشو نااميد و مرو در غبار * به دلدار مشفق مده زهر مار
درين ره درآ و به جان واممان * نگر تا نخسبى به كنج گمان « 3 »
كه اين راه اقطاب و اوتاد نيست * به جز نقش آثار افراد نيست
درين راه آشوب و كثرت مجو * به جز جود ساقى « 4 » و عزّت مجو
4290 به جز جام باده مجو اى صنم * دوصد بار گفتم مگو من مَنم
درين ره نباشد مكان و دكان « 5 » * ز مردان مجو شيوهء كودكان « 6 »
درين ره نباشد به جُز اوستاد * كه ره بىقلاوز يا رب مباد
درين ره نبايد به جُز راهدان * تو روى جهان را همه چاه دان
بسى مرد قابل « 7 » كه در چاه رفت * كه در نزد استادِ بىكار رفت
4295 بسى شاهخويى كه در ره بماند * چو هاروت مسكين كه در چه بماند
درين ره قدم زن ابا پير راه * كه تا واشناسى ز هم چاه و راه « 8 »
سلاطين از آنند دايم به جنگ * كه استاد نارند هرگز به چنگ
مشايخ از آنند مشتاق رنگ « 9 » * كه فرقى نيارند از روم و زنگ
جمالى نگفتم مكن ذكر « 10 » پوست * كه آن نغز پرمغز در جستوجوست
4300 چو شيخ عراقَست مايل به روم * كه معلوم يابد ز سرّ علوم
هامش
( 1 ) . ن : چو در خواب .
( 2 ) . اصل : راه ؛ س : شاه .
( 3 ) . س : بكنج و كمان .
( 4 ) . ل : جود و ساقى .
( 5 ) . ل : دوكان .
( 6 ) . س : مجوشيد با كودكان .
( 7 ) . ج ، س : مرد عاقل .
( 8 ) . ل ، س : راه و چاه .
( 9 ) . ن ، ج ، س : مفتون رنگ .
( 10 ) . س : فكر .