ز خوبان بياموز اى مرده شو * كه دارند مِرآت دايم به رو
4240 چو خوبى ز مرآت خود وامكن * ملامت نگهدار و غوغا مكن
ز درد محبّت مشو دور يار « 1 » * چو شكّر همى نوش كن زهر مار
ملامت درين راه شهدَست و قند * چو گل پيش روى ملامت بخند
چو سلطان روم آن مه خانگى * كزُو تافتى نور فرزانگى
به دايه سپرد آن پرى را به ناز * نيازش فزون بود ليكن ز آز « 2 »
4245 چو آن دار و گير پدر با پسر * سرآمد درآمد عدويى دگر
شد آن دشت چون عرصهء رستخيز * همه نوش كردند جام ستيز
در آن شور غوغا مه پردهپوش * بيفتاد در چنگ مردى خموش
كه حق يار و آگاه پاكان بود * تو پاك آن كسى دان كه چون جان بود
خبردار و بيدار و يزدانپرست * به تنها نشيند چو شيران مست
كه شيران نباشند مردارخوار * كه از بوى مردار دارند عار
چو آن گنج شاهى كه مستور بود * اسير يلى شد كه مشهور بود
به خلوت فرستادش آن شيرمرد * كه باشد نشاند در آن باغ ، ورد
پس آنگه « 3 » چو دارا به خرگاه « 4 » رفت * چو ابرى به پيرامن « 5 » ماه رفت
كه بگشايد آن درج ياقوت و دُر * چو دريا به جوش آمد آن پاك حُر
4255 ز حفظ الهى پناهش رسيد * سراسيمه شد مير و خود را نديد
چو مستان در آن حال خوابش گرفت * رسول نهانى شتابش « 6 » گرفت
كه نيكى نيكان در اسرار غيب * نگهبان جانَست بىشك و ريب
خدا را كه خود را به نيكان سپار * كه تا فعل نيكت شود استوار
چو رشته دو توشد مترس اى انيس * ز تزوير و تلبيس و مكر بليس
4260 از آن يار جويند مردان كار * كه در راه بىيار نبود قرار
به همره رسيدى ز منزل مپرس * جز از يار خود مشكل دل مپرس
هامش
( 1 ) . س : درد يار .
( 2 ) . س : ز ناز .
( 3 ) . ن ، ج ، س : شبانگه .
( 4 ) . س : بجزكار .
( 5 ) . س : به پيرامنش .
( 6 ) . م ، ل ، س : به تابش .