چو رعد محبّت خروش آورد * زند برق و دريا به جوش آورد
صدف در تك بحر با صد شرار * كه باشد بيابد نمى از بخار « 1 »
كه در سرّ يارَست اين نار و نور * تو خواهى ببينى درآ در حضور
تو تا دور گردى چو دون ترش « 2 » * نبينى به آثار انوار هش
ز دريا جدا شو سماوات بين * ملايك ستاده همه مات بين
4205 نگر تا نگردى چو آن ديو مات * كه نشناخت ذات خود « 3 » اندر صفات
كز آثار ذاتست بودِ صفات * چه گر از صفاتَست لمعات ذات
چو ديدى سماوات و عرش مجيد * چو كرسى قرارى بگير اى عميد
كه فيضى نيابى « 4 » ز سيلاب نوح * تو از رحمت نو طلب كن فتوح
تو با احمد اندر سماوات باش * به دريا فشان رحمت اى خواجهتاش
4210 كه دُر دَر صدف نيست مىدان يقين * سليمان نباشد چو نبود نگين
كه گر آب باران نيابد صدف * صدف زو نگردد تلف چون علف « 5 »
دهان سوى رحمت گشا اى « 6 » فلان * به سوى سماوات گردان عنان
به ذرّاتبينان و دونهمّتان * مبر حاجت اى دل ز سود و زيان
كه تا درّ شاهى شود استوار * درآيد به گوش شه آن گوشوار
4215 تو گر گوش يا بى و هوش اى صنم * نگويى نگويى دگر من منم
تو ما و منى را برين « 7 » در مبين * برون از خود اندر رخ خور « 8 » مبين
بگو چند رانم به رويت نفس * كه معشوق و عاشق يكى دان و بس
خدا را ز ذرّات « 9 » حاصل مجو * حكايات بىمغز باطل مگو
تو عشق مكمّل در افراد بين * خلايق چو پشّه برِ باد « 10 » بين
هامش
( 1 ) . س : بهار .
( 2 ) . س : چو ترش .
( 3 ) . س : نشناخت خود .
( 4 ) . م ، ل ، ن ، ج ، س : فيضى نباشد .
( 5 ) . ج : صدف ؛ س : خزف .
( 6 ) . ن : گشاى اى .
( 7 ) . ج ، س : درين .
( 8 ) . س : خود .
( 9 ) . س : زرّات .
( 10 ) . س : پشه تو بر باد .