تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح الكنوز و بحر الرموز ( فارسى ) — صفحة 338

مساهمون:

ص٣٣٨
چو رعد محبّت خروش آورد * زند برق و دريا به جوش آورد صدف در تك بحر با صد شرار * كه باشد بيابد نمى از بخار « 1 » كه در سرّ يارَست اين نار و نور * تو خواهى ببينى درآ در حضور تو تا دور گردى چو دون ترش « 2 » * نبينى به آثار انوار هش ز دريا جدا شو سماوات بين * ملايك ستاده همه مات بين 4205 نگر تا نگردى چو آن ديو مات * كه نشناخت ذات خود « 3 » اندر صفات كز آثار ذاتست بودِ صفات * چه گر از صفاتَست لمعات ذات چو ديدى سماوات و عرش مجيد * چو كرسى قرارى بگير اى عميد كه فيضى نيابى « 4 » ز سيلاب نوح * تو از رحمت نو طلب كن فتوح تو با احمد اندر سماوات باش * به دريا فشان رحمت اى خواجه‌تاش 4210 كه دُر دَر صدف نيست مىدان يقين * سليمان نباشد چو نبود نگين كه گر آب باران نيابد صدف * صدف زو نگردد تلف چون علف « 5 » دهان سوى رحمت گشا اى « 6 » فلان * به سوى سماوات گردان عنان به ذرّات‌بينان و دون‌همّتان * مبر حاجت اى دل ز سود و زيان كه تا درّ شاهى شود استوار * درآيد به گوش شه آن گوشوار 4215 تو گر گوش يا بى و هوش اى صنم * نگويى نگويى دگر من منم تو ما و منى را برين « 7 » در مبين * برون از خود اندر رخ خور « 8 » مبين بگو چند رانم به رويت نفس * كه معشوق و عاشق يكى دان و بس خدا را ز ذرّات « 9 » حاصل مجو * حكايات بىمغز باطل مگو تو عشق مكمّل در افراد بين * خلايق چو پشّه برِ باد « 10 » بين
هامش
( 1 ) . س : بهار . ( 2 ) . س : چو ترش . ( 3 ) . س : نشناخت خود . ( 4 ) . م ، ل ، ن ، ج ، س : فيضى نباشد . ( 5 ) . ج : صدف ؛ س : خزف . ( 6 ) . ن : گشاى اى . ( 7 ) . ج ، س : درين . ( 8 ) . س : خود . ( 9 ) . س : زرّات . ( 10 ) . س : پشه تو بر باد .