ز بهر ظهور آن حسودان دنگ * دريدند كوس و دهلهاى جنگ
كه يعنى شكمها ز مكر « 1 » و حسد * چنان شد كه شد دور روح « 2 » از جسد
4170 در آن ابر و ظلمات و آن باد و ميغ « 3 » * درآمد قضا را به داراب تيغ
ازيرا كه جنگ و ره كارزار * ازُو خاست « 4 » اول پى گيرودار
به هر صف كه روى آرى اى مرد كار * در اوّل تو دست ستم برميار
بهل تا عدو اوّل آيد « 5 » به صف * كه هركو شود بادى « 6 » او شد تلف
مرو پيش در راه و آهسته باش * مجو سرفرازى ز خود رسته باش
4175 تحمّل فزا « 7 » تا درآيد عدو * كه حق يار او شد كه نارد غلو
چو سالارشان جامه بر جان « 8 » دريد « 9 » * چو مرغ روانش به گردون « 10 » پريد
سفر كرد و پنهان شد اندر مغاك * ابا خاك پيوست اجناس « 11 » خاك
چرا مشت خاكى كند سركشى * چو آنيست پايان اين سرخوشى
چو آن شه فرورفت در آب و نار * ز اخوان برآمد دگر كارزار
4180 چو جانان ندارد درين ره قرار * گهى شهد ريزد « 12 » گهى زهر مار
از آن نى به نايى حكايت كند * كز اسرار نايى شكايت كند
صدا گرچه ز اسرار نايى بود * ز نى درد و سوز جدايى « 13 » بود
چو آب است يار و جمالى چو خاك * كه چون آتشش نيست از باد باك « 14 »
در بيان آنكه به مقتضاى « 15 » « لكلّ جديد لذّة » سرّ قديم « 16 » در محدث نو به نو تجلى 4185 مىنمايد ، كه اگر مكرّر تجلّى كند لذّت نماند ، از اينجاست « 17 » كه سلطان كونين و سرور
هامش
( 1 ) . س : فكر .
( 2 ) . ج ، س : كه شد روح دور .
( 3 ) . م : گرد و ميغ .
( 4 ) . س : خواست .
( 5 ) . م ، ل : آيد اول .
( 6 ) . ل : بانى .
( 7 ) . ل ، ن ، ج ، س : نما .
( 8 ) . ل : بر خود .
( 9 ) . س ، مصراع اول :[ چو جامه بر جان او بردريد ] .( 10 ) . ج : بگردان .
( 11 ) . ل ، ج ، س : اجزاى .
( 12 ) . ج ، س : شهد بارد .
( 13 ) . م : زنى سوز و درد از جدايى ؛ ج ، س : زنى سوزد و در جدايى .
( 14 ) . س : خاك .
( 15 ) . م : آنك به مقتضى .
( 16 ) . س : جديد سر قديم .
( 17 ) . ل : از آنجاست .