ز اركان يكى چون پذيرد خلل * معطَّل شود شاه جان از عمل
4150 ز احمد بياموز اى جان من * كه [ مىزد ] « 1 » همه شب در پيرزن
از آنست دينش چنين پايدار * كه از خلق او شد جهان برقرار
ز حيدر فراگير اين كاروبار * كه با دشمنان زد دم از ذو الفقار
سليمان ز خاتم چو دلشاد شد * نديدى كه تختش ابر باد شد « 2 »
مكانى كه باشد ابر خاك و آب * مدارش بلند و مبر زو شتاب
4155 مكن نار و پنبه به يكجاى جمع * كه ناگه بسوزد به بادى چو شمع
ميا در جدال و مرو در ستيز * كزين ره « 3 » گشايد در رستخيز
بلرزد چو دل رنجه گرديد ، عرش * چرا عرش سوزانى از بهر فرش
تتمهء حكايت شيخ كامو و زوال ملك « 4 » پادشاه روم و دختر « 5 » او به پيش شيخ افتادن . [ و درآوردن شيخ او را به نكاح ] « 6 »
يكى پادشه بود در ملك روم * كزُو شاد بودى خصوص و عموم
پسر داشت آن شه سه تن يا چهار * چو اخوان يوسف به دل در غبار
ز اخوان خدا را محبّت مجوى « 7 » * به جز علّت و كين « 8 » ز شركت مجوى « 9 »
چو مشغول مال و تجمّل شدند * برى از قرار و تحمّل شدند
به هم درفتادند چون شير و گاو * چو مفلس كه گردد بِجِد گنجكاو
4165 چنان مست گشتند از كين و قهر * كه فرقى نكردند از قند و زهر
نديدند دشمن كشيدَست تير * چنيناند شيخان ناديده پير
خبرشان نباشد ز ايّام خويش * كه مستند از فكر و سوداى پيش « 10 »
هامش
( 1 ) . اصل : مىزند .
( 2 ) . م : بود .
( 3 ) . س : كزين در .
( 4 ) . م ، ن ، ج ، س : كامو و متزلزل شدن ملك .
( 5 ) . س : دوختر .
( 6 ) . جملهء داخل قلاب در « اصل » و « م » نيست .
( 7 ) . م ، ج ، س : مجو .
( 8 ) . ن : بجز كين و علت .
( 9 ) . م ، ج ، س : مجو .
( 10 ) . ل : نيش .