چو مرآتِ صافى دلَست اى رفيق * تو بيدل زمانى مرو در طريق
كه تا راه يا بى به صاحب « 1 » دلى * كه فرضَست سُلطان به هر منزلى
4130 كه هر شهر و كشور كه شاهيش نيست * تباهَست زيرا پناهيش نيست
درين دشت و صحرا پناهى بجو * پناهى ز درگاه شاهى بجو
تو شاهى طلب كن ايا مرد راه * كه منعِم نباشد به ملك و سپاه
جگردار بايد شه و دلپسند * كه هرگز نيفتد به بند و كمند « 2 »
كه اسپاه و ملكند بىاختيار * تو با بىوفايان مرو زينهار
4135 وفا كن وفا بين رها كن جفا * نبيند وفادار غير از وفا
وفادار كِبود چه باشد وفا * كسى كو در افعال بيند جزا
چه گويم كه پيداست روز جزا * تو تا دست دارى به شفقت فزا
كه ناگه نماند نه دست و نه پات * تو سرگشته مانى چو گيجان مات
اگر شاه وقتى و شيخ زمان * گرت عدل نبود درآيد زيان
4140 سپاه و مريد و زمين و زمان * كمر بسته بهرت به سرّ و عيان « 3 »
همه نفس « 4 » دارند و يار و عيال « 5 » * تو نيكو نظر كن بترس از و بال
بسى نامرادان ناديده آز * به كار تو باشند پى برگ و ساز « 6 »
چو زيشان نپرسى ز نزديك و دور * يقين دان كه در دل نيابى حضور
تو دربند آن باش اى كيقباد * كه باشى درين راه با برگ و زاد
4145 مكن بهر غايب زمان را تلف * گرت هست ميلى به سوى شرف
نگهدارِ اوسَط شو اى شهريار * بكلّى ميازار از خويش يار
يكى يار بگزين حكيم و بصير * كه ناظر بود بر امير و وزير
كه تا در ميانشان نشاند غبار * كز اصلاح ابدانست جان برقرار
هامش
( 1 ) . اصل : صاحب .
( 2 ) . س : بند و كمر .
( 3 ) . ج : مصراعها را جابهجا دارد .
( 4 ) . س : نقش .
( 5 ) . ج ، س : مال و عيال .
( 6 ) . اصل : ساز .