تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح الكنوز و بحر الرموز ( فارسى ) — صفحة 334

مساهمون:

ص٣٣٤
چو مرآتِ صافى دلَست اى رفيق * تو بيدل زمانى مرو در طريق كه تا راه يا بى به صاحب « 1 » دلى * كه فرضَست سُلطان به هر منزلى 4130 كه هر شهر و كشور كه شاهيش نيست * تباهَست زيرا پناهيش نيست درين دشت و صحرا پناهى بجو * پناهى ز درگاه شاهى بجو تو شاهى طلب كن ايا مرد راه * كه منعِم نباشد به ملك و سپاه جگردار بايد شه و دلپسند * كه هرگز نيفتد به بند و كمند « 2 » كه اسپاه و ملكند بىاختيار * تو با بىوفايان مرو زينهار 4135 وفا كن وفا بين رها كن جفا * نبيند وفادار غير از وفا وفادار كِبود چه باشد وفا * كسى كو در افعال بيند جزا چه گويم كه پيداست روز جزا * تو تا دست دارى به شفقت فزا كه ناگه نماند نه دست و نه پات * تو سرگشته مانى چو گيجان مات اگر شاه وقتى و شيخ زمان * گرت عدل نبود درآيد زيان 4140 سپاه و مريد و زمين و زمان * كمر بسته بهرت به سرّ و عيان « 3 » همه نفس « 4 » دارند و يار و عيال « 5 » * تو نيكو نظر كن بترس از و بال بسى نامرادان ناديده آز * به كار تو باشند پى برگ و ساز « 6 » چو زيشان نپرسى ز نزديك و دور * يقين دان كه در دل نيابى حضور تو دربند آن باش اى كيقباد * كه باشى درين راه با برگ و زاد 4145 مكن بهر غايب زمان را تلف * گرت هست ميلى به سوى شرف نگهدارِ اوسَط شو اى شهريار * بكلّى ميازار از خويش يار يكى يار بگزين حكيم و بصير * كه ناظر بود بر امير و وزير كه تا در ميانشان نشاند غبار * كز اصلاح ابدانست جان برقرار
هامش
( 1 ) . اصل : صاحب . ( 2 ) . س : بند و كمر . ( 3 ) . ج : مصراعها را جابه‌جا دارد . ( 4 ) . س : نقش . ( 5 ) . ج ، س : مال و عيال . ( 6 ) . اصل : ساز .