دگر آنكه كرد آن شه زورمند * يكى مه چو مريم به برجى به بند
چو آهوى تاتار جسته « 1 » ز بند * برِ تو فرستيمش اى دلپسند
كه در دل خيال تو پخت آن صنم * بسى در فراق تو خوردَست غم
4095 به سِر « 2 » در بسى كرد « 3 » سير و سلوك * كه تا برد ره در تو نقد ملوك « 4 »
يقين دان كه آن ماه پردهنشين * نديدَست رويش كسى در زمين
چه گر فاش فاشَست چون آفتاب * هم از پرتو خويش دارد نقاب
طلبكار و جوياى ديدار ماست * به صد جان خريدار آثار « 5 » ماست
به هرجا كه بيند يكى خرقهپوش * برآرد ز شوقش نهان صد خروش
4100 چو شمع شبستان به تاب و به سوز « 6 » * بريزد به روى اشك خون تا به روز
گهى خنده آرد چو گل در بهار * بگريد گهى « 7 » ابرسان زارزار
به غيب از « 8 » بزرگان تمنّا كند * به صورت چو بلبل فغانها كند
چو نى در خيالت شكايت كند * ابا دايه بى خود حكايت كند
همه شب بسوزد چو شمع طراز * همه « 9 » روز باشد به درد و نياز
4105 ز بهر تو آن ملك ويران كنيم * چو در دور فرعون بهر كليم
جمالى نگهدار اوسط كه دوست * بسى شوخ و غمّاز و آشوب جوست
كه از فتنه خيزد همه خوب و زشت * كه تا فيض يابد « 10 » جحيم و بهشت
در بيان آنكه به مقتضاى
يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ يُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ
« 11 » ؛
يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ
« 12 » ، روز و شب و خوب و زشت ، در عالم « 13 » 4110 طبيعت ، به هم در سرشتهاند ، و دايم الاوقات ، ميل جدايى دارند . انبيا و سلاطين ، به قوّت غيب و مدد اهل حقيقت ، آن ثمرات را ، كه از شجرات اكوان پيدا مىشود و چون
هامش
( 1 ) . س : خسته .
( 2 ) . اصل : به سر ( بسر ) .
( 3 ) . ج : كرده .
( 4 ) . س ، مصراع دوم :[ كه ديده است او در تو نقد ملوك ] .( 5 ) . م : خريدار رخسار .
( 6 ) . س : بساز و بسوز .
( 7 ) . ن ، س : دمى .
( 8 ) . ل : نصيب از .
( 9 ) . اصل : همه .
( 10 ) . س : كه با فيضى يابد .
( 11 ) . لقمان / 29 .
( 12 ) . كهف / 78 .
( 13 ) . ن : به عالم .