تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح الكنوز و بحر الرموز ( فارسى ) — صفحة 331

مساهمون:

ص٣٣١
گر از چاه گويى درين مصر جان * چو يوسف نيابى ز زندان امان « 1 » 4075 چو يارت نشاند « 2 » چو گل در كنار * چو غنچه بخند و بكش « 3 » زخم خار كه گر كار جويى تو در سرّ حال * دگر بازگردى بر قيل « 4 » و قال مى از قيل و قالت « 5 » بِاستد ز جوش * گر از نالهء نى نگردى خموش جمالى بيان كن غم اشتياق * كه چون مى به جوشَست شيخ عراق
در بيان فحواى
إِنَّ اللَّهَ
« 6 »
لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ
« 7 » و تتمهء تأويل
الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ
« 8 » و اشارت به معنى
جَزاءً بِما كانُوا يَكْسِبُونَ
« 9 » ، كه هر عمل را « 10 » جزاييست خواه نيك و خواه بد و يافت آن موقوفست به زمان خود . و صلّى اللّه على خير خلقه محمّد و آله و سلّم . « 11 »
جمالى روان كن قلم زان كه دوست * قدح پر ز مىكرد و بدريد پوست شهنشاه رومَست و داراى زنگ * طلبكار بازيست « 12 » كآرد به چنگ 4085 چو شيخ عراقَست جوياى يار * كه آن سِر شنيد از خداوندگار ولى مىندانست يارش كجاست * ز حيرت به مستى خمارش بخاست بناليد و در سِر مناجات كرد * كرم روى در سوى حاجات كرد به گوش دل شيخ آمد ندا « 13 » * كه مىباش حاضردل اى بو الوفا « 14 » كه هنگام آن شد كه از جود ما * نهال وفايت برآرد عطا 4090 در اقصاى رومَست شاهى بلند * قضا رفته كآيد به ملكش گزند ازيرا كه او گشته مشغول خويش * ز جهل و تكبّر شده غول « 15 » خويش
هامش
( 1 ) . ج ، س : زندان نشان . ( 2 ) . ل : يارت بيايد . ( 3 ) . س : بخندد بكش . ( 4 ) . س : بازگردى سوى قيل . ( 5 ) . م ، ل ، ن : از قال و قيلت . ( 6 ) . ن ، س : در بيان تأويل ان اللّه . ( 7 ) . توبه / 120 . ( 8 ) . بقره / 3 . ( 9 ) . توبه / 82 . ( 10 ) . س : هر عملى را . ( 11 ) . م : و آله اجمعين ، بقيهء جمله را ندارد ؛ ل : و سلم را ندارد ؛ ن ، ج : و صلى اللّه على محمد و آله و سلم ؛ س : تنها دارد : و السلام . ( 12 ) . س : ياريست . ( 13 ) . ل : صدا . ( 14 ) . م : دل اى مقتدا . ( 15 ) . س : قول .