ندارم مجال سخن اى دبير * كه دل در فغانَست و جان در زحير
نهان در جحيمَست خلد نعيم * از آن زار گريم من دل دونيم
4035 دو عالم در آن چشم ميگون مست * به چشمم نمايد بِدانسان كه هست
به روى و دو ابروى آن سرو ناز * كه محراب رازَست و جاى نماز « 1 »
به قدّ چو سروش كه دار منَست * كه در بىقرارى قرار منَست
كه اندر سكونَست آفات دل * به تلخى توان يافت لذّات دل
از آن دوست دارم من اين زهر و رنج * كه در وى نهانَست لطفش چُو گنج
4040 شنيدم حديثى از آن كان قند * كه شكّر همىريخت در وقت پند
كه قيمت ندارد يقين زهر مار * كه قدرش نداند « 2 » به جز شهريار
كه دشمنكشَست و مزيد حيات * چشيدم به صد ره بِه است از نبات
نبات از نى است و نى از نىستان * تو شادى ز تلخىِ مَى مىستان
كه نى از بريدن شكايت كند * ابا لعل جانان حكايت كُند
4045 كه در هند بودم به گِل پايبند * وقوفى نبودم ز ملك خجند
از آن زار گريم كه دير آمدم * چرا دير در پيش شير آمدم
شكايت در اين لحظه نبود عجيب « 3 » * كه بيمار گشته طبيب از حبيب
چو زين عراق از پى كسب و كار * چو شكّر بنوشيد بَس زهر مار « 4 »
شهاب منيرش كه قنّاد بود « 5 » * شهنشاه اقطاب و اوتاد بود
4050 نمودش يكايك ره چپّ و راست * كَسى بىمربّى ز خود برنخاست
ز فرمان يزدان نپيچيد سَر * از آن پير داناش بگشاد در
چو در برگشودند آرام يافت * در آرامگاهش مى و جام يافت
در آن ميكده « 6 » ساقى از چشم مست * ابا جان او عهد و پيمان ببست « 7 »
هامش
( 1 ) . ل ، ج : نياز .
( 2 ) . س : قدرش ندارد .
( 3 ) . ل : نبود غريب .
( 4 ) . ج ، س : پس اين زهر مار .
( 5 ) . س : استاد بود .
( 6 ) . اصل : ميكده .
( 7 ) . س ، مصراع دوم :[ چو مردان سپردى ره كسب و جهد ] .