تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح الكنوز و بحر الرموز ( فارسى ) — صفحة 329

مساهمون:

ص٣٢٩
ندارم مجال سخن اى دبير * كه دل در فغانَست و جان در زحير نهان در جحيمَست خلد نعيم * از آن زار گريم من دل دونيم 4035 دو عالم در آن چشم ميگون مست * به چشمم نمايد بِدانسان كه هست به روى و دو ابروى آن سرو ناز * كه محراب رازَست و جاى نماز « 1 » به قدّ چو سروش كه دار منَست * كه در بىقرارى قرار منَست كه اندر سكونَست آفات دل * به تلخى توان يافت لذّات دل از آن دوست دارم من اين زهر و رنج * كه در وى نهانَست لطفش چُو گنج 4040 شنيدم حديثى از آن كان قند * كه شكّر همىريخت در وقت پند كه قيمت ندارد يقين زهر مار * كه قدرش نداند « 2 » به جز شهريار كه دشمن‌كشَست و مزيد حيات * چشيدم به صد ره بِه است از نبات نبات از نى است و نى از نىستان * تو شادى ز تلخىِ مَى مىستان كه نى از بريدن شكايت كند * ابا لعل جانان حكايت كُند 4045 كه در هند بودم به گِل پايبند * وقوفى نبودم ز ملك خجند از آن زار گريم كه دير آمدم * چرا دير در پيش شير آمدم شكايت در اين لحظه نبود عجيب « 3 » * كه بيمار گشته طبيب از حبيب چو زين عراق از پى كسب و كار * چو شكّر بنوشيد بَس زهر مار « 4 » شهاب منيرش كه قنّاد بود « 5 » * شهنشاه اقطاب و اوتاد بود 4050 نمودش يكايك ره چپّ و راست * كَسى بىمربّى ز خود برنخاست ز فرمان يزدان نپيچيد سَر * از آن پير داناش بگشاد در چو در برگشودند آرام يافت * در آرامگاهش مى و جام يافت در آن ميكده « 6 » ساقى از چشم مست * ابا جان او عهد و پيمان ببست « 7 »
هامش
( 1 ) . ل ، ج : نياز . ( 2 ) . س : قدرش ندارد . ( 3 ) . ل : نبود غريب . ( 4 ) . ج ، س : پس اين زهر مار . ( 5 ) . س : استاد بود . ( 6 ) . اصل : ميكده . ( 7 ) . س ، مصراع دوم :[ چو مردان سپردى ره كسب و جهد ] .