مَع القصّه آن قطب و شيخ عراق * به فرمان سلطان جان بىنفاق
3975 كمر بست و عزم سفر ساز كرد * نظر جانب ترك غمّاز « 1 » كرد
كه مشتاق جان بود و جانباز بود * چو نى رازگو بود و دمساز « 2 » بود
همآواز مىخواست آن دل كباب * كه در سِر همىخورد جام شراب
كه هر دل كه در حكم دلدار نيست * ز دنيى و عقبى خبردار نيست
خضر زان شرف دارد اى بىخبر * كه الياس با اوست در خير و شر
3980 به هجرَست « 3 » الياس تشنهجگر * خضر غرق آبست در روى بَر
از آن ميل جانش به دريا بود * كه اصل حيوة وى از ماء بود
اگر علم صورى « 4 » نداند رشيد * نباشد سعيد و نگردد شهيد
از آن قطب عالم شه سهرورد * درِ علم بگشود بر زين فرد
كه در برّ و در بحر گردد امير * چو نادان نماند به هرجا اسير
3985 ره عدل و احسان « 5 » تواند نمود * در از شيب و بالا تواند گشود
تو در علم و در كسب كوش و مترس * هميشه ز عالم « 6 » همىگير درس
كه تا راز احمد هويدا شود * ز احمد دو عالم معلّا شود
چه گويم من از مدح آن آفتاب * كه آدم ازُو گشت مست و خراب
چه گر گشت از آدم جُدا آن خديو « 7 » * ز اظهار او شد فرشته چو ديو
3990 ازين مكر و دستان نىآيد « 8 » به جوش * شكايت نمايد فزايد خروش « 9 »
حكايت ز اسرار ماضى كند * ملايك به گفتار راضى كند
كه از ذكر گردند طفلان خموش * خدا را از اين درد و حسرت به جوش « 10 »
كه از غفلت تو نى سوزناك * ز سر تا قدم شد چو من جامه « 11 » چاك
كه اوّل جداييست آنگاه وصل * ندانم چه گويم از اين فرع و اصل
هامش
( 1 ) . س : طنّاز .
( 2 ) . اصل : دمساز .
( 3 ) . م : به بحرست ؛ ل : ز بحرست .
( 4 ) . ل ، ج : صورت .
( 5 ) . اصل : احسان .
( 6 ) . اصل : عالم .
( 7 ) . س : جدا كن خديو .
( 8 ) . ل ، ن ، ج ، س : مى
( 9 ) . س : به جوش .
( 10 ) . س : حسرت ننوش .
( 11 ) . اصل : جامه .