چو سلطان كامو پى « 1 » كام دل * كه يابد در ايّام آرام دل
برون تاخت از خلوت آن مرد كار * كه بيند عيان در دو ابروى يار
3915 ز مستى ندانست راهش كجاست * به رفتار مستان كجى هَم رواست
در آن جستوجو « 2 » و در آن كاروبار * گهى شهد مىشد « 3 » گهى زهر مار
در آن تلخ و شيرين خضر در رسيد « 4 » * بپرسيد راه از خضر آن رشيد
خضر گفت اول به خوارزم رو « 5 » * مكن رو به هر سو درين عزم شو « 6 »
طلبكار تركان خوارزم باش * نشان چون گرفتى درين جزم « 7 » باش
3920 [ نگارت ] « 8 » سراسيمه در ملك روم * خريدار گردد به هر مرزوبوم
چو آن شاه در راه خوارزم شد * كمربسته محكم در آن عزم شد
در آن دشت و كشور يكى مرد بود * نگويم ز اقطاب كو فرد بود
چو سُلطان نشسته فراز رواق * نظر كرد ناگه به زين عَراق
در آثار و اسرار عَبد السّلام * عيان ديد نور سجود و قيام
چو او را نظر كرد چون مهر روز * بگفتش سفر كن بساز و بسوز
ز خوارى مينديش اى مرد درد * روان گرد چون برق تا سُهرورد
كه در سُهروردَست همراز « 9 » تو * كه با تو سرشتند آغاز تو
كه هر جنس با جنس گيرد قرار * پياده نبيند رخ شهسوار « 10 »
پياده اگرچه بود پيش راه * كند پشت همواره بر روى شاه
3930 چو بشنيد زين عراق اين كلام * روان گشت ديگر پى آن امام
به سان هلال از پىِ آفتاب * بسى تاخت تا ديد روى شهاب
چو مرآت خود ديد آن روى نغز * كه در روى نغزَست آثار مغز
ز راه شريعت طريقت سپرد * شريعت ز روى حقيقت سپرد
هامش
( 1 ) . ل ، ج ، س : سلطان كامويى .
( 2 ) . ن : جستوجوى .
( 3 ) . ل : شهد خورد .
( 4 ) . ل : خطر شد پديد .
( 5 ) . ج ، س : شو .
( 6 ) . م : عزم رو .
( 7 ) . م : حزم ؛ س : رزم .
( 8 ) . اصل : نگارش .
( 9 ) . اصل : همراز .
( 10 ) . اصل : شهسوار ؛ س : ببيند رخ شهريار .