برون و درونش همه راه بود * چه گر مست مَى بود آگاه بود
3935 شهاب زمين ديد و خورشيد اوج * چو بحرى كه مىزد به هر سوى موج
به هركس كه كردى نظر در زمان * امانش نبودى كه يابد امان
هر آنكس كه ديدى دو ابروى او * سراسيمه مىگشت در كوى او
هر آنكس كه بنشست با او دمى * نبودى « 1 » به جز عشق رويش غمى
چو زين عراق آن نظروَر بديد * غم عشق او را به جان « 2 » برگزيد
3940 چو چشمش رخ آن سپهدار ديد * دل خود چو بلبل به گلزار ديد
فزون گشت دردش چو ديد آن جمال * كه انوار در دَست رهبر به حال
چو پيوست روحش به وجه كمال * جمالى در آن دم چو نى خوش بنال
حديث جدايى همه بازگوى « 3 » * مپوشان رخ از رازجوى « 4 »
بكش ناز دلدار اى بىقرار * وگرنى شود تلخ چون زهر مار
3945 كه يار از جدايى شكايت كند * چه گر راز دل در كنايت كند
جدايى چه باشد چه باشد « 5 » وصال * تو نيكو شنو رمز در سرّ حال
در بيان آنكه سالك چون از نظر همجنس غالب ، زندگى يافت و بالغ شد ، واجبست كه باز به ارواح حيوانى و انسانى تعلّق گيرد و به تحصيل علوم ظاهر و باطن مشغول شود ، تا از احوال اهل عالم واقف شود و از زيردستان غافل نماند و راه عدالت تواند سپرد . « 6 » و در سلوك جادهء شريعت ، و همراهى اهل طريقت ، ناظر بر دقايق و حقايق اسرار حيوانى و انسانى و ملكى گردد و آن زمان مرآت كائنات باشد . « 7 » و صلّى اللّه على خير خلقه محمّد و آله و سلّم . « 8 »
هامش
( 1 ) . ل : نديدى .
( 2 ) . م : ز جان ؛ ل : بدل .
( 3 ) . ل ، ن ، ج : گو ؛ س : چو نى بازگو .
( 4 ) . ل ، ن ، ج ، س : جو .
( 5 ) . س : جدايى جدايى چو باشد .
( 6 ) . س : عدالت سپرد .
( 7 ) . م : در دنباله دارد : و السلام ، بقيهء جمله را ندارد ؛ ل : نيز بقيهء جمله را ندارد .
( 8 ) . ن ، ج ، س : و صلى اللّه على محمد و آله ( ن : و سلم ) ( س : گوش به نظم دار ) .